اينجا توي اتاقم زندگي اي داريم. اتاقم مثل يه سوئيت نقلي، از کل ساختمون جداست. يک جور انفصال در عين انسجام. من و هم اتاقي، کله هامون به هم مي خوره و اغلب، با هم زندگي مي کنيم. گاهي البته، اون نيستش و من فرمانروام، هر چند، بودنش خيلي خيلي خيلي بهتره از نبودنش. ما اينجا قلمرو خاص داريم!!! کل صورتي ها و نارنجي ها متعلق به من هستن. و همه عروسک ها و حيوانات هچل هفت کارتوني که از در و ديوار آويزونن، کارت تبريک ها و پوسترها و عکس ها و تابلوهاي محصول خودم، باز به ديوار وصله و پينه شدن. قفسه بزرگ بنفش و زرد که با لوازم آرايش، باز هم لوازم آرايش و در نهايت ميزاني هم کتاب، پر شده. تلفنم شبيه گوش فيل مي مونه منتها به رنگ آبي. روي پيام گيرش صداي خوابالود منه و بقيه خوبي هاي اتاقم، سطل آشغالشه که با صدف هاي درياي جنوب تزئين شده و تقريباً عاشقشم. يه دکوري مزخرف که مامان تبعيدش کرده به اينجا در کورترين نقطه ممکن جا داده شده و کفش هاي قرمز يک سالگي من با جوراب هاي بافتني 6 ماهگيم، که منگوله هاي نرمي داره، از گوشه هاي اون خونه دکوري آويزون شده. اسم عروسک هاي بچگيم خاطرم نيست با اين حال، اون کفش هاي ورني قرمز دهه شصتي، مهم ترين چيزيه که بايد براي مهموناي تازه وارد ناخونده دوست نداشتني اي که به اتاقم سر مي زنن قسم بخورم که واقعاًً متعلق به 22 سال پيشه و صاحبش منم!
يه سري لوازم صوتي تصويري هم هست، و تازه اضافه شده! وقتي هم اتاقيم کامپيوتر رو قبضه مي کنه و روي پروژه هاي مهندسي نرم افزارش کار مي کنه، من فقط تي وي رو روشن مي کنم و فيلم هاي ويديويي مهجور مونده رو، توي دستگاه مي ذارم و PLAY رو مي زنم و کلي غمباد نوستالژيا مي گيرم! ما تقريباً هميشه در حال حرف زدنيم و هميشه هم در حال خنده. براي شام و ناهار بايد دست کم 10 دقيقه صدامون کنن و اکثر مواقع، مامان برامون خوراکي مياره توي اتاق و روزي چند بار تکرار مي کنه: "رختخوابتون رو مرتب کنيد" و ما جواب مي ديم چشم، اما هيچ وقت اين کارو انجام نمي ديم! بقيه قلمرو، متعلق به هم اتاقي منه. اکثر وسايل درهم و برهم و بي نظم. وسايل آبي و همه چيزهاي کامپيوتري، موبايلش روزي شونصد بار زنگ مي خوره و هميشه با "سلام حاج فلاني" شروع مي کنه و به جاي خدافظ، مي گه: "پاينده باشي"، بيشتر وقتها، صبح ها که مي خواد منو از خواب بيدار کنه، با هيجان مي گه: "بيا خوانس، جيمز بلانت، بلک آيد پيز جديد! " منم با پتو مي دوم و از اتاق بيرون مي رم و روي کاناپه مي افتم و دوباره مي خوابم! راجع به همه چي مشورت مي کنيم و جزئيات مسائل رو مو به مو براي هم تعريف مي کنيم....تا حالا توي عمرم فقط يه بار قرص خواب خوردم، اونم هفته گذشته، روز دوم بحران روحي و تنها براي خوابيدن، فکر نکردن و بهتر شدن. با اين حال، چشم بند سياهي که هميشه از ميله تختخوابم آويزونه، مهم ترين و حياتي ترين ملزومات خوابيدنمه. برم کم کم اونو به چشمم بذارم و تخت بخوابم...
زندگي..........

{ قديمی بود...}

/ 7 نظر / 3 بازدید
باروون درخت نشین

سلام، خوبی؟؟ میدونم خبرش رسید، که کامنتم هنوزم تو پزوکسی و صبح اوای یاس بوده وبلاگم، ممنون که افتخار دادی .... گرچه برای من اپ روزنامه ای خوندن خیلی جالبتر از کامنت! اتاق شراکتی هم مسائل خودش رو داره شاید بهتر بگم سر موقع جنگهای خودش رو، من که یاد گرفتم، اتاقم رو سر هیچ چیز به شراکت نذارم، ولی خوب دامنه ی تنهایی تو اتاق که به خونه میرسه، ادم وسوسه میشه که خدا یک هم اتاق پیدا کنه براش، اما این یک دیوانگی!! خوشت باشه ثمر، ... .

امير کافکا

مطمنی اونجایی که هستین اسمش اتاقه؟

محمد ت

متاسفم .خدانگهدار.

شهروز

دوست دارم صاحب کفش رو کنار خود کفش ببینم

بدون نام

:)

Mariyam

:)

مونا مهربان