پايان شب سيه، سپيد است...

نيمه شب بود. هيچ صدايي شنيده نمي شد. حتي انگار قلبي نمي زنه. اما قلب من مي زد. يه چراغ قوه توي دستم بود. به طرف تراس رفتم و چشم به آسمون دوختم. 2 تا ستاره بزرگ، با تنبلي خاصي چشمک مي زدن. حس عجيبي داشتم. چراغ قوه رو به سمت آسمون گرفتم و براي ستاره ها چراغ زدم. نه يک بار، نه ده بار، بلکه شايد بيشتر از صد بار. ديگه دستام خسته شده بودن. اشک توي چشمام حلقه زده بود. عرق کرده بودم. موهاي بلندم به گردنم چسبيده بود و انگار تپش قلبم هزاران بار بيشتر از قبل شده بود. آهسته و مستاصل به ديوار تکيه دادم... ناگهان نسيم خنکي وزيدن گرفت و چهره عرق کرده و تبدارمو به نرمي نوازش داد. وقتي براي لحظه اي سرمو بالا گرفتم، باز هم اون دو تا ستاره رو ديدم. اما اين بار.... عجيب بود، ستاره ها خوشحال بودن. زيباتر و پرنور تر از قبل، با شادي خاصي، تند و تند چشمک مي زدن و اطرافشون رو حسابي نوراني کرده بودن... دستمو به طرفشون گرفتم و شادمانه خنديدم، چه لذتي داشت..... چه لذتي....!

/ 7 نظر / 6 بازدید
Iman

سلام ثمر جان خوشحال می شم به ما هم سر بزنيد.

آبی..سفيد...قرمز...

بر خاک ِ جدي ايستادم و خاک، به‌سان ِ يقيني استوار بود.. به ستاره شک کردم و ستاره در اشک ِ شک ِ من درخشيد...

آبی..سفيد...قرمز...

اکنون من در نيم‌شبان ِ عمر ِ خويش‌ام.. آن‌جا که ستاره‌ئي نگاه ِ مشتاق ِ مرا انتظار مي‌کشد...

yammar

سلام. خيلی عجيب و تکان دهنده بود. موفق باشيد.

مهدی

سلام. جالب بود.

مهدی

دلم می خواهد بدانم واقعی بود؟

امير-ی

سلام خانم سعيدی. به ياد داری ما را؟