جرينگ....صداي برخورد سکه با کاسه مسي، طنين عجيبي داشت...
دوست داشتم بدانم زير آن چادر کيست، اما تنها مي توانستم خطوط محو هيکل نحيف زني را تشخيص دهم که در چادر سياه، پيچيده شده بود و روبرويش، کاسه مسي رنگ و رو رفته اي قرار داشت.
چند قدم به جلو برداشتم، عابري به سرعت از کنارم گذشت و تنه محکمي زد، ناخودآگاه تکاني خوردم و جلوتر رفتم، آن قدر که پنجه کفش هاي خاکي ام روي گوشه چادرش قرار گرفت. مردد مانده بودم که چه کنم؟ اما براي لحظه اي، ترديد را کنار گذاشتم و به سرعت گوشه چادر را بلند کردم،..... آن چه که نمايان شد، من و رهگذران پياده رو را ميخکوب کرد. به جاي آن زن رنج کشيده و نحيفي که انتظار داشتم زير چادر سياه ديده شود، کهنه معتاد چرک و کثيفي را ديدم که از شدت استعمال ترياک، تقريباً بيهوش شده بود.
مرد ميانسالي که شاهد ماجرا بود، با عصبانيت جلو آمد و لگد محکمي به کاسه مسي زد. سکه ها به هوا رفتند و  سپس يکي يکي فرود آمدند. جرينگ، جرينگ....

/ 7 نظر / 3 بازدید
میخ

کنجکاوی غريبی است. روزی کار دستت می دهد. ببين کی گفتم.

sargijeh

چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار!!!!! !!!!!!!!

maryam

salam. baba fek nakardy khatar dareh?

مهدی

هر چی باشه اون هم يه آدمه ديگه

حسام

ایا تصور مرد میانسال بر اینست که با نثار لگد بر کاسه و حتی صاحب کاسه؛این معضل ریشه دار از جامعه رخت خواهد بر بست؟!