الان که اينو مي نويسم ساعت نزديک 4 صبح هستش.... امروز يکي از فاميلهامون اومده بود خونه مون. پسر بچه 8-9 ماهه اي داشت. اون قدر اين بچه خوشگل بود که هر چي بگم کم گفتم. فقط بدونيد که بيش از نيم ساعت ازش فيلم گرفتم و مدام در آغوش من بود و بعد از رفتن شون هم دو بار فيلمهايي رو که از بچه گرفته بودم از اول تا به آخر تماشا کردم. خب... شايد براي کساني که اطلاع ندارن عجيب باشه، اما حقيقت اينه که من عاشق بچه هام. خاله تمام بچه هاي روي زمين هستم. اين رفتارم کاملاً طبيعي بود...
سينا بزرگ شده، داره مرد مي شه، داره عاشق مي شه. يادمه وقتي چهار سالم بود و مادرم سينا رو به دنيا آورد، هميشه از داشتنش کيف مي کردم. عشق کوچولوي خوشگلم بود و تازه اين بچه ناز امروز، منو به ياد بچگي هاي سينا انداخته بود... خاطرات اوليه زندگيم نقش پر رنگي پيدا کرد و روزاي بچگي هامون جلوي چشمم اومد. اون لحظه اي رو که اولين عکس خواهر- برادري رو با هم مينداختيم تو ذهنم اومد. سينا 5 ماهه بود و من 4 سال داشتم. هر دو تپل بوديم. اما سينا اون قدر چاقالو و نرم و سفيد و با نمک بود که همه مي بوسيدنش و لذت مي بردن. مادرم سينا رو توي بغلم گذاشت و رفت تا دوربينو بياره و ازمون عکس بندازه. سنگيني بچه بهم فشار آورد و درست لحظه اي که اون عکس ثبت مي شد، بچه توي بغلم در حال سر خوردن بود و خودمم در حال داد زدن!! امشب، توي اين بيخوابي عجيب، فلدر آلبوم هاي قديمي رو باز کردم و عکسا رو تماشا کردم. به اين يکي که رسيدم خنده ام گرفت. خنده تلخي بود. سينا بزرگ شده. منم ديگه چهار ساله نيستم. برادر بزرگم، سبحان، ازدواج کرده و همش جاش خاليه اينجا. دلم براش تنگ شده. با اينکه امروز ديدمشون.... دلم براي همه شون تنگ شده. براي بچه خوشگل فاميلمون که منو به اين حال و هوا فرو برده. براي بچگي هاي سينا. براي سبحان که ديگه عضو رسمي خانواده ما نيست. براي خودم و براي روزهاي پاک کودکيم.
امروز بعد از رفتن مهمونا، يه هو احساس کردم که نياز دارم نامزدمو ببينم. به هر ترتيبي شده، طفلي رو از توي جلسه کاري بيرون کشيدمش  و به سرعت برق و باد خودمو بهش رسوندم و همه ماجراهايي رو که اتفاق افتاده بود براش تعريف کردم. گرمي دستاش بهم نيروي مرموزي داد و سکوت بين مون هزار تا حرف نگفته بود.
من عوض شدم نه؟ چرا اين طور به ياد بچگي هام افتادم؟ ياد روزهاي بي دغدغگي بخير. اگه بخوام باور کنم که بزرگ شدم راه سختي رو در پيش خواهم داشت.... کي مي دونه انتهاي اين راه سخت به کجا مي رسه؟ لابد به سالهايي که کودک شيرين زندگيم در آغوشمه و به گذشته ها فکر مي کنم و بخاطر نمردن خداوند رو سپاس مي گم، اينطور نيست؟ ( این کلمه کودک ابهام داشت، هم می تونه فرزند باشه و هم نوه! )03.gif

/ 4 نظر / 3 بازدید
آرمین

خواندنی مینویسی ... قشنگ بود.

GHARIBE

سلام به تو واين روح لطيفت ٬ زيبا بود و شيوا ٬ اگه وقت کردی سری به کلبه تنهايی من بزن ------پيمان

مهدی

سلام. زيبا بوئ.

مهدی

بود! :)