به نام خدا
این یک داستان نیست، حقیقتی ست تکاندهنده و جانگدازِ، حقیقتی که یک ماه تمام برای نوشتنش، تردید داشته ام و اکنون وقت آن فرا رسیده، که روح این نوشته نیز بر تن "گلایه ها" دمیده شود:

1-  یکشنبه است، 13 آذر ماه 1384، دختری به نام ثمر، نیمه شب، خواب تلخی می بیند... هواپیما، دلهره، احساس نا امنی، حس سقوط و معلق شدن در فضا، بوی سوختگی و احساس حرارت شدید و ازدحام بسیار... ثمر، از خواب می پرد.... سه شنبه پرواز دارد، قلبش آن قدر تند می زند که گویی همین لحظه از سینه برون خواهد زد، آخر... خواب های نیمه شبش واقعی هستند و بارها به او ثابت شده که ممکن است حوادثی در خواب به او الهام شوند... ثمر، سه شنبه پرواز دارد.

2- سه شنبه، 15 آذر 1384 بود و من و برادرم سینا پرواز داشتیم، ساعت 6 بامداد بود، مامان و بابا هنوز توی فرودگاه بودند و چشمان نگرانشان تمام مدت ما را زیر نظر داشت.

3-  مامان معلم است، در مدرسه ای واقع در منطقه 9، درست پشت شهرک توحید درس می دهد. اما امروز، مامان تعطیل است، آخر هوا آلوده شده و مدرسه ها را تعطیل کرده اند...ثمر، دعا می خواند.... ثمر.....به خدا توکل می کند.

4-  ساعت 6:30 است و زمان پرواز فرا رسیده، اما هنوز خبری نیست. "تاخیر به علت بدی هوا" جمله ناراحت کننده ای ست که روبروی شماره پرواز ما نقش بسته! من و سینا نشسته ایم و حرف می زنیم. سینا همین دیشب از اراک برگشته، هزار حرف نگفته مانده و اکنون فرصت خوبی ست برای درد دل کردن... ساعت 8:45، یعنی دو ساعت و 15 دقیقه بعد... ما سوار هواپیما شده ایم و آنقدر دلهره دارم که..... به خدا توکل کرده ام. بالاخره، پرواز می کنیم...

5-  حدود یکساعت و نیم بعد، در فرودگاه عسلویه به زمین نشسته ایم. هدف، بازدیدی یکروزه است و تا الان که تاخیر بیش از حد پرواز، وقت زیادی را بیهوده به هدر برده است........ همه چیز خوب پیش می رود، تا اینکه، زمان بازگشت فرا می رسد. ساعت حدود 2:30 سه شنبه 15 آذر 1384، اکنون ما در فرودگاه عسلویه هستیم، اما... اینجا طور دیگری ست... گویی همه دلهره عجیبی دارند... همه دست اندرکاران و کارکنان فرودگاه، نگران و مضطربند و ما نمی دانیم چه اتفاقی افتاده که صداها می لرزد و چشم ها اینقدر وحشت زده اند.

6-  کارها انجام می شود، بلیط ها چک می شود، کارت پروازها صادر می شود اما.... همه در حالی کار ما را راه می اندازند که به شدت نگران و مضطربند، و چرا....؟ نمی دانیم...

7-  ساعت 3 پرواز داریم. اکنون ساعت 3:15 است. ظاهراً اجازه پرواز نمی دهند، داخل سالن فرودگاه، هوا به شدت گرم و خفه است و ما گوشه ای ایستاده ایم و با سایر دختر و پسرهای گروه، حرف می زنیم و می خندیم. موبایل فائزه می گوید: مسیج!... فائزه sms را می خواند. همه فکر کرده ایم جوک است و او با چشمان متعجب می خواند: "نزدیک فرودگاه مهرآباد، یک هواپیما به زمین خورده و ...." کسی باور نمی کند! او هم می گوید:" بچه ها، سر کاری است.".... ثمر اما، دلش شور می زند... خوابی که دیده است مدام جلوی چشمانش می آید...

8-  ساعت از 4 عصر هم گذشته.... تلفن سینا زنگ می زند، او گوشی را به من می دهد. صدای مضطرب و غمگین جلال را می شنوم که با فریادی عصبی می گوید: "ثمری... چرا گوشیت در دسترس نیست؟ از نگرانی مُردم. مُردم. مُردم..." توضیح می دهم که ما در فرودگاه عسلویه هستیم و پروازمان تاخیر دارد. از او می پرسم چرا این قدر نگرانی، مگر چه شده؟ فوراً سعی می کند با خنده ای ساختگی، نگرانی اش را پنهان کند...."چیزی نیست عزیزم یک هو دلواپس ات شدم، قبل از پرواز دعا بخون باشه؟!".... بعد، مامان زنگ می زند. بعد، مامان تک تک بچه ها.... و من هنوز نگران خوابی هستم که دیده بودم.

9-  ساعت 20 دقیقه به 5 عصر پرواز می کنیم. وقتی به آسمان تهران می رسیم، هوا تاریک شده و منظره هوایی شب زیبای دود گرفته تهران را، از پنجره تماشا می کنم. شهرک توحید را تشخیص می دهم به سینا می گویم " ببین این شهرک توحیده، بلوک ها مثه ماکت هستن. مدرسه مامان اینا همون دور و بره." سینا سرک می کشد و نگاه می کند. و هیچ کداممان نمی دانیم آن پائین چه فاجعه ای رخ داده است.

10-  به تهران رسیده ایم. این هم مامان، بابا، خاله، بچه ها.... چرا همه آمده اند؟! مسافرت ما که چند ساعتی بیشتر طول نکشیده! توی فرودگاه، تلویزیون بزرگ سالن، تصاویر فاجعه را نشان می دهد و مامان بغض می کند و برایم توضیح می دهد که 10۸ نفر در فاجعه از بین رفته اند. خبرنگاران، عکاسان، تصویربرداران تلویزیون، نظامیان و مردم ساکن شهرک توحید... پاهایم سست می شود و زیر لب می گویم خدایا... این بار دومی بود که جانم را نجات دادی. آیا خوابی که دیده بودم چنین تعبیری داشت....؟

11- صبح روز بعد، می شنوم که همه تهرانی ها را به علت آلودگی هوا تعطیل کرده اند، آن قدر اوضاع روحی ام خراب است که بابا بی درنگ تصمیم به مسافرت می گیرد و عصر چهارشنبه، ما را به شمال می برد. جلال زنگ می زند و می گوید: " توی تحریریه چلچراغ قیامتی به پا بود. آخر نصف کشته شدگان خبرنگار و عکاس بودند..."

12-  یک هفته بعد.... اوضاع روحی ام آن قدر به هم ریخته که حتی در روابط شخصی و خانوادگی ام تاثیر منفی گذاشته است.... 10 روز بعد از حادثه، به همراه بابا از جلوی شهرک توحید رد می شویم. آن بلوک تک افتاده سیاه و سوخته را می بینم و گریه ام می گیرد....

13-  35 روز بعد از حادثه، هواپیمای دیگری سقوط می کند.

14- 40 روز پس از حادثه، در چنین شبی، تمام ویژه نامه های مربوط به سقوط هواپیمای C130 را از ابتدا تا امروز، دوباره خوانده ام... ساعتی است که دارم برای شایان و پرنیان کربلایی احمد، دختران دوقلوی علیرضا برادران، پدر و مادر افشار و برادر غمگین احسان، گریه می کنم...

15-  ساعت 3 نیمه شب است و گریه هایم تمام شده... پرواز آنها هم تاخیر داشت، روز سه شنبه 15 آذر، با هم در فرودگاه بودیم. ما تهران را ترک کردیم و آنها ماندند. هواپیمای C130 نقص فنی دارد و خلبان نخست، از پرواز سر باز زده است. خلبان گوهری آماده پرواز می شود. ساعت '1:25 ظهر است. بچه ها سوار هواپیمای نظامی کهنه و زهوار دررفته 47 ساله ای می شوند. 8 دقیقه بعد، برج مراقبت می گوید: " پرواز 8152، چرا به سمت چپ متمایل شده اید؟ فوراً به حالت عادی بازگردید." صدای خلبان را می شنود که فریاد می زند یا حسین. هواپیما، از صفحه رادار محو می شود.... یک ساعت بعد.... 3-4 ماشین آتش نشانی پس از تاخیر بسیار، از راه رسیده اند. 2 تای آنها متوجه می شوند که با تانکر خالی آمده اند. سومی در حین انجام عملیات اطفای حریق متوجه سوراخ بودن تانکر و از دست رفتن نیمی از آب ذخیره شده در تانکر می شود. مردم به کمک ساکنین بلوک 52 شتافته اند.... گروهی از نظامیان بی سیم به دست، با رکیک ترین الفاظ، از ورود خبرنگاران و عکاسانی که با چشم گریان برای نظاره کردن پیکرهای قطعه قطعه شده و سوخته همکاران خود، و به تصویر کشیدن این صحنه های دردناک، به آنجا آمده اند، جلوگیری می کنند....
روز بعد، جسد علیرضا افشار را از روی دندانهایش شناسایی می کنند...
و آخرین عکسی که از محمد کربلایی احمد _ عکاس خبری _ به یادگار می ماند، عکس دوربین او با لنز سوخته درکنار کارت خبرنگاری روزنامه همشهری است که از گوشه سمت چپ سوخته و نابود شده ولی هنوز عکس محمد در کارت خبرنگاری به تو خیره شده است، با موهای پرپشت و نگاه آرام... پرنیان، دختر 5 ساله محمد هنوز هم منتظر باباست و اگر روزی بزرگ شود و بپرسد چرا، شاید هنوز هم بشنود که... نمی دانم.... نمی دانیم.... نمی دانند.... آه، چقدر صرف این فعل عذاب آور است.

پی نوشت: از بابت تلخی بیش از حد این نوشته پوزش می طلبم. به راستی همین تلخی بود که یک ماه تمام، مرا برای نوشتن این متن به تردید می انداخت. اما باید می نوشتم. چون خوابی که دیده بودم............................. سنگینی زیادی روی شانه ام انداخته بود.
خدایا به بازماندگان صبر عطا فرما. راه را بر تکرار حوادث اینچنینی بسته نگاه دار و روح درگذشتگان عرصه قلم و رسانه را قرین رحمت بگردان و مقصران واقعی وقوع حوادث تلخی از این دست را، به جزای سهل انگاری شان برسان... الهی آمین.

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sina

اين متن اگرچه اندوه‌بار بود ولي وا قعا جاش توي پاورقي روزنامه‌هاي حرفه‌اي خالي

شهروز

ابراز همدردی و ناراحتی و تأسف...!

imana

سلام / sorry ke farsi nadaram / azizam neveshte hat talkh naboodan ama hadese inghad talkhe ke hatta age azash joke ham besazan hame gerye mishinan ... zemne inke ghalame zibaye shoma sotoodani ast movafagh bashi golam

ساناز

ثمر جان خانوم خانوم ها زندگی با همه ی تلخیهاش میگذره وفقط ما میمونیم ویک مشت خاطره......

amir_mosafer

زندگی سوتی قطاری است که در خواب پلی می پیچد...

kimiagar

سلام ثمرجان.... دعا تصويری که يادت نرفته؟؟!!

فريدون زاكاني

سلام! به نظر من که بيش از حد توی دلت نگهش داشته بودی. در کشوری که حدی برای حماقت وجود ندارد، جان انسان بی ارزشترين کالاست.

amir_mosafer

(( زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پيچد... من اناری می کنم دانه به می گويم :خوب بود اين مردم دانه های دلاشان پيدا بود...))