توی مه قدم زدی تا به جال؟

تو مه قدم زدي تا به حال؟ مه، قشنگترين، رويايي ترين و كمياب ترين عنصر طبيعي هستش. اگه شب باشه و توي يه جاي پر درخت، بخواي قدم بزني و همه جا رو مه گرفته باشه، واقعاً نمي توني... نه اينکه بترسي ها، شايدم اصولاً آدم شجاعي باشي... اما خب يه جورايي تنهايي نمي شه! بايد يکي باشه که باهاش قدم بزني، بهش تکيه کني. فقط در اين صورت نمي ترسي. شب بود و همه جا رو مه گرفته بود. تو ماشين بوديم و خسته و بي حوصله، ساعت از 2 نيمه شبم گذشته بود. جاده خلوت و ما در انتظار رسيدن... ناگهان مه شروع شد. اول رقيق و دود مانند بود. بعد، به حدي غليظ شد که منظره شگفت انگيزي داشت. راننده سرعتش رو کم کرده بود و من نگاهم به چراغ هاي اتوبان بود که اينقدر ماهرانه، فضا رو نورپردازي کرده بودن. شيشه رو پائين دادم. سرمو بيرون بردم و صورتم پر از قطره هاي ريز آب شد. دو طرف جاده جنگل بود و حتي، صداي زوزه گرگ هم به گوش مي رسيد! ساعتي گذشت. به مقصد رسيده بوديم، من توي حياط بودم. همه جا مرطوب بود، صداي قورباغه ها و سمفوني خوشايند جيرجيرکها، حس غريبانه حضور در يک مکان تازه رو، با مهارت تمام بهم منتقل مي کرد. توي اين حالت گنگي که داشتم، سرمست، به سمت تاريکي رفتم... به سمت حجم شبح مانند درختاي انبوه. تاريکي منو به خودش مي خوند. اما با اين حال، از دوردست، نور چراغ برق هاي حاشيه جاده فرعي، مثه ستاره هاي کم سو، دلخوشي زودگذري بودن و سرپوشي روي احساس مبهم ترس... ناگهان، همه جا تاريک شد.............مثه صحراي محشر که ميگن تاريکي بيداد مي کنه ( گمونم متنم شبيه روضه داره مي شه! ).... به خدا راست مي گم، کلمات نمي تونن توصيفش کنن، چنان تاريکي وحشتناکي که من با همه شجاعت نصفه و نيمه ام، در بهترين حالت مي تونم بگم که دچار وحشت بي نظيري شدم! البته حتي چند ثانيه هم طول نکشيد... با اين حال، نمي دونستم کجا برم و چيکار کنم. مه، آسمون رو کور کرده بود و دريغ از يه ستاره کم سو. به جايي رسيده بودم که قطعاً خلا نور بود... شايد 15 ثانيه هم نشد... برق ها وصل شد. درسته، برق قطع شده بود... هرگز نمي تونم اون لحظه ها رو دقيق توصيف کنم... و اينکه وقتي برق وصل شد، دويدم. فقط دويدم تا به نور برسم...
روز بعد ميزبانمون گفت که مدتيه برق هاي منطقه مشکل پيدا کرده و گاهاً پيش مياد که براي چند ثانيه قطع و وصل مي شه...!

/ 8 نظر / 8 بازدید
باروون درخت نشین

نمی دونم اینجایی که گفتی چجور جایی بوده، ولی من با این جمله هات یک بهشتی رو تصور کردم، که اصلا ترس و برق یادم رفت! بهشتی با فانوس! میام بازم، اینقدر خسته ام، که باید برم تدفین خودم، خوش باشی تا بعد.

باروون درخت نشین

اخی کو شو اندره؟ بیاتر از مه میان؟ .... از اون عکسهای قشنگ بود، راستی این روزنامه ی شما اصولا اول متن میده بعد تو شماره فرداش عکاسش عکس ها رو میرسونه! ... خوشت باشه!

مائده

سلام ثمر جون خيلی وقته مشتری پر و پاقرصت شدم.اما سعادت نبوده زودتر از اينا عرض ادب کنم. خيلی قشنگ و با احساس مينويسی. موفق باشی

ني لا

سلام. خيلی لطيفی... رلستی... چشم بگشاییم... و ...نترسیم... ...آگاه باشیم... شناور نباشیم...شنا کنیم به من هم سر بزنین... دوستتون دارم.

نرگس

سلام ثمر جان بيانی زيبا وجزابی داری اميد وارم تو عرصه ی ژورنال هم ازون موفقاش باشی من مشتری دائمی سايتت هستم به جای من سارينارو ببوس ماکه تو فاميل دختر کوچولو ندارييم