من و اون دنيای ديوانه ديوانه...

پیرزن چروکیده ای اومد و کنار من نشست. ازش بوی تنباکو به مشام می رسید و موهای کم پشت وز وزی شو، حنا بسته بود. دستاشو به یه عصای منبت کاری قدیمی می فشرد و بی جهت زیر لب غر می زد و ظاهراً مضمون حرفش گلگی از دنیای نابه کار بود و روی سخنش هم با من...
حوصله نداشتم، توی اون عصر تفتیده، شیشه آب یخم رو تو بغل گرفته بودم تا بتونم گرما رو تحمل کنم. دلم نمی خواست به حرفش گوش بدم یا توجهی نشون بدم اما، یه حس بد لعنتی که همیشه در اینجور مواقع گریبانگیرم می شه، بهم نهیب می زد که خودتم یه روزی پیر می شی و از این حرفا...
باز هم توجهی نکردم... با حالتی بی اهمیت تر از قبل، تو ذهنم شروع کردم به مرور برنامه های اون روز و جاهایی که باید می رفتم و کارهایی که باید انجام می دادم. کمی که گذشت، به ایستگاه مورد نظرم رسیدم و خواستم پیاده بشم. ردیف اول نشسته بودیم. من و پیرزن.احساس کردم نباید مزاحم خلوتش بشم. مثه یه مرغ پیر و مریض که تو خودش بغ کرده باشه، یه طوری انگار وارد خلسه شده بود، حس کردم اگه بهش بگم "ببخشید اجازه می دین که برم؟"، خلوتشو به هم می ریزم. این بود که، به خودم کش و قوسی دادم و با اون همه قر و فر، از زیر میله اتوبوس رد شدم که بتونم از در قسمت مردانه پیاده شم. درست در همین حال، پیرزن گفت: "دخترم خب می گفتی پا شم، اونقدر علیل نیستم که نتونم از جام تکون بخورم!"چیزی نگفتم، شاید من بدتر از اون بودم، مثه یه مرغ جوون که روزای بارونی از ترس خیس شدن، توی پناهگاه می مونه و حسرت وار تو خودش مچاله می شه... اون روز اصلا دلم نمی خواست لب از لب وا کنم. بخاطر همین، حتی نگاهش هم نکردم، سرمو پائین انداختم و به سرعت پیاده شدم!

/ 3 نظر / 6 بازدید
عليرضا

الکی نمی گن ژورناليستی درباره هر چيزی می تونن يک صفحه بنويسن!

باروون درخت نشین

راستش همیشه اینقدر تو فکرم و اخم داشتم، که هیچ کس با هم حرف نمیزند، و غرغر هاش با من نمی کرد تا یه بار، یه راننده، شروع کرد!! اتفاقا هم خیلی مسن بود، یه چیزهایی گفت که هنوز سعی میکنم باور نکنم، من بودم و اون، و اون حرفهایی زد، که دلم میخواست از خود بودنم اب شم. از اونروز با اینکه کلا ادم ساکتیم بیرون و حرفی نمیزنم، همیشه با احترام گوش میدم، تا اگه من به ناحق منم، و اون اونه، حداقل بتونه من و مثل خودش حس کنه و با یه درد دل و غرغر، یکم اروم تر بشه!! .... امیدوارم سفر خوش گذشته باشه!

گلايه ها

در پی قاطی کردن پرشين بلاگ (!) از همين مکان اعلام می نماييم که اين پست در تاريخ ۱۳ تير ۸۵، ساعت ۱۲:۰۰ ظهر نگارش شده وهکذا تاريخ جعلی درج شده در بالای پست(!)، به هيچ عنوان دال بر چیز دیگری نمی باشد! با تشکر از بذل توجه سروران گرام!!!