چند روز قبل، بین ساعت 2 و 3 بعد از ظهر بود که توی آفتاب داغ تیرماه، که قیر و آسفالت رو به جوش میاره، با دوستام راه می رفتیم، اونم توی یکی از شلوغ ترین و گرم ترین میدونهای تهران! یه هو یاد چیزی افتادم و بهشون گفتم بچه ها خاطرم نمی یاد تا به حال توی چنین تاریخ و ساعتی، به جز اتاق خنکم جای دیگه ای بوده باشم! همه گفتن بابا انگیزه!
دیروز هم، ساعت 1 شب خوابیدم و 4 صبح پا شدم و با بکس رفتیم درکه، من از آدم هایی که توی یه جمع، نقش "شکم درد" رو ایفا می کنن بدم میاد. بخاطر همینم، با وجود اینکه مچ پای راستم از دو روز قبل درد داشت، اصلا به روی خودم نیاوردم و 2 ساعت بالا رفتیم! ساعت 7 بود که تازه رسیدیم به  جایی که از شدت خنکی هوا، همه در حال لرزیدن بودیم. با اون پایی که لابد درد داشت و دیگه برام مهم نبود. بعد از یه چرت ده دقیقه ای سرحال شدم و تا عصر اون قدر بازی و شیطنت کردیم که حد نداشت. من مامان جمع بودم و غذاها رو خودم درست کرده بودم و مسئول ناهار هم بودم. وقتی ساندویچ ها رو درست می کردم، با توجه به شناختی که از نحوه غذا خوردن هر کدوم از بچه ها داشتم، به اندازه هیکل شون (!) سهم ساندویچ ها رو مشخص کردم! اما جالب اینه که به جز خودم، همه منو ناامید کردن و معلوم نشد چرا نتونستن سهمیه خودشون رو نوش جان کنن. منم یکی و نیم ساندویچ خوردم و اگه پا می داد اون نصفه دیگه رو هم می خوردم! خلاصه....بعد از اینکه در نقش جنازه به خونه رسیدیم، اتو و میزش روی کله من سقوط کرد و ضربه ای به پیشونیم خورد که یه لحظه برق از چشام رفت و دوباره وصل شد!
ساعت 8 و 9 شب، وقتی همه عکسا رو توی کامپیوتر ریخته بودم و تلفن هامم تموم شده بود و می خواستم لالا کنم، سارینا رو برای اولین بار آوردن خونه مون. از خستگی بیهوش بودم اما نمی تونستم از یه نی نی خوشگل عشقولی بگذرم! در نهایت فکر کنم ساعت نزدیک 10 بود که یه هو روی تختم سقوط کردم و ارتباطم با دنیا قطع شد. 6 صبح امروز (جمعه) بیدار شدم و اون همه دردهای عضلانی خوشگل رو با ورزش و قر و قمبیل فرستادم به دیار عدم. البته گردوی کبود روی پیشونی رو نتونستن کاری کنم! الانم که کسی خونه نیست و صدای دایدو همه جا پیچیده، باید تو فکر ناهار باشم و خلاصه دیگه!

/ 8 نظر / 6 بازدید
مبارز حق

سلام دوست خوبم روح بیدار با یه خبر خیلی مهم به روز شد. منتظرت هستم و خوشحال می شوم نظرت رو راجع به این خبر عجیب بهم بگی.

آقای او

بابا ... تو عمه شدی جو گرفتت ها ... من کجام شبيه دايی ها ميمونه؟! ( آف رو هم ديدم... ببخشيد نشد جواب بدم سرم شلوغ بود بعدش هم يادم رفت ديگه جوب بدم ... ببخشيد واقعا)

باروون درخت نشین

عجب اسم دلچسبی داره این بچه، سارینا!!! از هر لحاظ که خیلی خوبه!!! حالا لحاظ هاش بیشتر میشد دیگه هیچی خوش به حال این همه اکتیو بودن، ولی همه ی اینها یه طرف؛ چرا یک اپ نمی تونی بکنی، اسم خوردنی توش نیاری، من واقعا اینجا میام بعدش باید فکر کنم، خداوندا دلم برای مامانم تنگ شده!!!! خیلی بهت بخوشه، با سرکار سارینا خانم!! تا بعد.

سینا مالکی

همینه دیگه حسابی خوش می گذره یادی از ما نمی کنی : دی

مونا مهربان

مونا مهربان

خيلی خوبه! آفرين به انگيزه های شما!

باروون درخت نشین

سلام ثمر جان، راستش اولا از کامنتهای قشنگت ممنونم، راستش اومدم یه چیزی رو بگم، نیمدونم ولی اینطور که از کسانی که استفاده کردند میدونم اون اکانت که میگی یه بدی، داره که خیلی گرون حساب میکنه و واقعا اخر ماه قبض رو تکون میده، خواستم بگم اگه تا حالا تبعات اش رو ندیدی حواست باشه، باور نکردنی گرون گویا!! بهت خیلی خوش بگذره، خوب و خوش باشی.

mehdi

آفرین