دوستی برام تعريف کرده بود:

: - هميشه دلم می خواست يه خونه داشتم با حياط و باغچه، توی حياط خونه ام، مرغ و خروس های گل باقالی خوش آب و رنگ نگه می داشتم و يه سگ سياه بزرگ! دوست داشتم توی باغچه ام درختای ميوه داشته باشم و گلهای فصل رو توش بکارم. صبحای زود، آب پاش به دست سراغ گلها می رفتم و روی غنچه های نشکفته خوشگل شون، قطره های آب می پاشيدم و تر و تازه شون می کردم. مرغ و خروس هامو دون می دادم و به سگم غذا می دادم. اون وقت، روی ايوون، بساط صبحونه رو به راه می کردم و نون و پنير تازه و چای شيرين خوش طعم می خوردم و از زندگيم لذت می بردم.

گرچه اين خاطره واپس گرايی محسوب ميشه، اما من دوستش دارم. به ياد مادربزرگم می افتم و به ياد بی دغدغگی روستايی اين نوع زندگی. اينا مثه يه خواب می مونه...

پ.ن: حيف که نمی تونم تمومش کنم. چون توی سايت دانشگاه هستم و وقتم تموم شده و ....!!!

/ 4 نظر / 3 بازدید
mikh

سلام خواهر! افتخار دادين سر زدين. البته که تمام روزنامه نگارها خرده پاها را تحويل نمی گيرند! من هفته ای دو سه بار سر می زنم برای خواندن نوشته های گرم و سرشار از زندگيت. آرامش هم مثل خوشبختی است، فقط يک لحظه.

باروون درخت نشین

من حاضرم همه ی داشتنی های الانم رو بدم و اون زندگی رو بکنم، البته میدونم بده یه هفته دلم آدم هوای این زندگی رو میکنه!

مريم

سلام. ای بابا. شما هم که هميشه از اين زندگی هاهوس می کنی!

mehdi

جالب بود.