همه اون اتفاق ها سه شنبه رخ داد. سه شنبه غروب... یعنی دقیقاً شب چهارشنبه سوری. یه چیزی تو مایه های فیلم چهارشنبه سوری! _دیدین دیگه؟!_
خلاصه، اون شب، من تنها بودم، اینجوری انتخاب کردم... می خواستم برای همیشه تنها بشم. ولی حتی 24 ساعت هم دوام نیاوردم! حتی 24 ساعت.... غروب روز بعد، بهش زنگ زدم و گفتم بیا پنج شنبه همو ببینیم و کدورت ها رو برای سال کهنه باقی بذاریم....
روز پنج شنبه فرا رسید و ناگهان یه اتفاقاتی، مثل چیده شدن یه پازل، درست به اعجاب انگیزی و غیرقابل باوری داستان های هزار و یکشب، رخ داد. اتفاقاتی که حکمتی در پی داشت. یه چیزی گم شد، اون مجبور شد بره دنبال گم شده! من مجبور شدم برم یه جای دیگه و منتظر بمونم. 2 ساعتی، جایی بودم که فکر می کردم ازش متنفرم. با کسانی حرف می زدم که تا پیش از این، به نظرم مثل بدترین آدم های دنیا بودن. و همه اون توهمات در باره آدمای بد ماجرا، باعث شده بود که ذره ذره، تو رابطه عاطفی ما خلل وارد بشه... اون توهمات از بین رفتن. چون متوجه شدم که به همین سادگی، آدم های بد، عادی و عادی تر بودن. حرفاشون، کاراشون، همه چیز عادی بود. خدا منو از خواب بیدار کرده بود. اون 2 ساعت خیلی لازم بود، خیلی.... وقتی بالاخره اونم سر رسید، نگران شد که من چرا اونجام. چرا با آدمایی هستم که خودم تا پیش از این همیشه معتقد بودم دلیل اصلی این شبهات وحشت آور، اونا هستن! بهش گفتم نگران نباش... لازم بود. حکمت خدا بود. چشام باز شد. کدورت ها رفع شد. همه چی تموم شد. یه هپی اند راست راستکی!
بهم گفت می دونی نتونستم طاقت بیارم؟ تصادف، گم کردن امانتی ها، شب بیداری، آشفتگی و فراموشکاری.... توی این 2-3 روز بهم خیلی سخت گذشت! نمی دونستم تو زمینم یا تو هوا معلق؟! منم بهش گفتم که.... زندگی بدون اون حتی برام قابل تصور نیست. و بعد با خنده بهش گفتم حتی یک روز هم نشد، چرا تو گفتی 2-3 روز؟!! یعنی این قدر سخت گذشت؟! با تعجب، لحظه ای ساکت موند و وقتی فهمید داشته مشاعرش رو هم از دست می داده، خنده اش گرفت!!!

 امروز 26 اسفند ماه، دقیقاً یک سال از آشنایی مون می گذره. پارسال تو همین روز بودش که برای اولین بار دیدمش و بعد از کلی صحبت، به این نتیجه رسیدم که اون دقیقاً می تونه انتخابم برای ادامه ای مشترک باشه. و حالا بعد از یک سال......
بعد از این حادثه، که اولی نبود ولی قطعاً آخری از این دست خواهد بود، متوجه شدم که چی باعث می شه آدم به یه نفر علاقمند بمونه. اعتماد به طرف مقابل + اعتماد و اعتقاد و باور اصیل و مشترک به لطف و بزرگواری خداوند.

:: راستش چهارشنبه، تنها روزی بود که من، صبح از خواب بیدار شدم و احساس خلا شدیدی بهم دست داد. خودم انتخاب کرده بودم که از این به بعد بدون اون زندگی کنم. وقتی تاب و تحملم از دست رفت، بعد از یکی دوسال، پام به یه امامزاده رسید... به خودم اومدم و دیدم دارم دعای توسل می خونم... تعجب کردم...گریه هام از سر رنج و درد نبودش...از شرم این بود که چرا اجازه دادم یه مشکل کوچولو، رشد پیدا کنه و بزرگ بشه و تیشه به ریشه رابطه مون بزنه....از شرم فراموش کردن محبت خدا گریه کردم....و واقعاً به سرعت، عصر پنج شنبه، معجزه ای رخ داد و تمام پرده ها کنار رفت و حقیقت معلوم شد و اون از همه اتهاماتی که در پی سوتفاهمات بهش زده شده بود، تبرئه شد! منم تبرئه شدم. معجزه شد. خدا رو شکر کردیم و دستامونو تو دست هم گذاشتیم که بعد از سپری کردن یک سال خاطرات مشترک شیرین و گاهاً تلخ، دوباره با هم شروع کنیم ::

داستان خوبی بود؟

سعی کنيد نکات آموزنده رو برداشت کنيد!

/ 6 نظر / 5 بازدید
سعید

بازم اول ................................

گیل گمش

خوشحال شدم...کاش دل همه ی آدما اينقدر پاک بود...

alireza

چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد.... :) اين لينک هديه به تو دوست عزيزم: http://www.mrsignandprint.com/movies/movies.mv?moviename=footprints حتما ببينش...

آدينه بوک

سلام. به فروشگاه اينترنتي کتاب و CD آدينه با تحويل رايگان هم سر بزني

من

سال نو مبارک

علی

سلام . می دونم دير اومدم اما : اول ، سال نو مبارک . دوم ، فکر نمی کنی اگر هيچ وقت محبت خدا رو فراموش نکنيم و کسانی رو که وسيله وصل ما هستن ، بعضی روزهامون بهتر ميشن و بعضی اتفاقاتی که تقصير هيچ کس نيست نمی افته ؟ البته می خواهم بگم خدارو برای خودمون بخواهيم . اينها همه اثرات با خدا بودنه .