امروز دوشنبه ست، مي خوام از چيزي بنويسم که برام مهمه، اما هيچ وقت نشده که ازش بنويسم. مي خوام از وبلاگم بنويسم. روز تولدش مصادف مي شه با عيد نوروز... براي همينم مهجور مونده. در اون روز، هيشکي بهش تبريک نمي گه. هيشکي هم نمي ياد تا نوشته هاشو راجع به تولدش بخونه. امروز مي خوام ازش بنويسم. با اينکه بيش از 1 ماه و نيم به تولدش باقي مونده!

29 اسفند 1381، صفحه اي ساخته شد که ... اسمش بود " ياداشتهاي دلتنگي" و صاحبش دختر 18-19 ساله اي بود که دلش مي خواست لحظاتي از دنياي کوچيک خودش رو، با چند نفر ديگه قسمت کنه...
اين يادداشتها آئينه سرگشتگي دختر 19 ساله اي بود، که تازه از عالم نوجواني، به دنياي واقعي آدم بزرگ ها بر خورده بود، لحظات پيوند يافتنش با حقايق گاهاً تلخ دور و برش، لحظه کشف بسياري از اولين هاي ثمر، توي "يادداشتهاي دلتنگيش" ثبت مي شد... اولين ها.... چقدر شيرين بود... همه چي تازگي داشت، تجربه لطيف بزرگ شدن و جوانه زدنش با نوشته هاي کوچيک و ساده و دور افتاده اي که اونجا، توي اون صفحه آبي رنگ غمگين رقم مي خورد... عجب طنين غريبي داشت.
مرداد سال 82 در ادامه اون نوشته هاي کم رمق ولي پراحساس، گلايه ها خلق شد. شايد بخاطر ميل به يک نوع تغيير... نمي دونم... اما گلايه ها مثل صفحه قبلي آبي تيره و غمگين نبود، پر از رنگهاي گرم بود و گلهاي لاله تازه شکفته، و نشان دهنده اين بود که ديد ثمر به دنيا عوض شده... قرار نبود توي گلايه ها فقط گلايه کنه. مي نوشت. باز هم نوشته هاي کم رمق و تک افتاده... اما باز هم پر از احساس جوون شدن و طراوت!
الان دقيقاً يادم نيست کي بود، اما يه روز اين قالب _Template_ رو براي صفحه ام طراحي کردم. همه اين قلب هاي صورتي کوچولو رو خودم کشيدم. دلم مي خواست قالب وبلاگ منحصراً مال گلايه ها باشه، بخاطر همين رفتم web design ياد گرفتم!
بعد از اون گلايه ها سعي کرد راه خودش رو پيدا کنه. يه مدتي لينک گذاشتم. يه مدتي عکس گذاشتم. چند بار طنز نوشتم، اما هيچکدوم جواب نداد!! بعد، خودش به سراغم اومد. هر وقت يه نت پد باز مي کردم که تايپ کنم، جمله ها خود به خود جاري مي شدن و نقطه سر خط، پاراگراف پشت پاراگراف... خودش دقيقاً بهم نشون داد چه جوري بنويسم !
و من اينجا سعي مي کنم خودمو بنويسم. همه مسايل اجتماعي هم که گاهي به صورت ناشيانه بهش پرداختم، اگه دقت کرده باشين آيينه رفتار خودم بوده و يه جوري به شخص خودم ارتباط پيدا مي کنه!
بعضي وقتها دلم مي خواد اسمشو عوض کنم... آخه ممکنه يکي پيدا بشه و فکر کنه اينجا فقط گله و غرغر هست و بس...! اما.....
(به علت امتحان و ضیغ وقت(!) بقیه رو بعداً اضافه خواهم کرد.)

/ 4 نظر / 3 بازدید
alireza

اوووه! اون وبلاگ آبی رو قشنگ يادمه.... حالا که فکر می کنم می بينم تو اين مدت بزرگ شديم!! هم تو که می نويسی هم من که می خونم.... اما من رو حرفم هستم اسم اينجا بايد عوض شه!! بابا اقلا يه احترامی واسه خواننده های پيش کسوت بکن ديگه

alireza

منظورم اين بود که احترام قائل شو!!! اشتباه چاپی بود!

باروون درخت نشین

سلام، راستش بعضی وقتها که میشینم پشت کامپیوتر، تند تند تا لود شه میگم اینکار رو میکنم بعد قلان جا یه سر میزنم فلان چیز دانلود میکنم و ... . امروز به خودم گفتم یه سر به وبلاگها میزنم، بعد گفتم ولی اول ثمر، ببینم اپ کرده بعد یادم اومد نوشتی 17 گفتم با این حساب خبری نیست ولی بزار میبینیم، وقتی اومدم دیدم اپی خیلی خوشحال شدم... من صفحه ی ابی رو یادم نمیاد، یعنی از شانس بد، اون موقع ها من اصلا روحم خبر نداشت سرویس فارسی هم هست و هم اش با بلاگ اسپت سرگرم بودم، ولی یه چیزی که از ثمر و گلایه هاش یادم میاد، و واقعا هم میگم اینه که همونقدر که از خوندن خط به خط شرق تو خیابون و مترو و اتوبوس دانشگاه لذت میبردم، از خوندن گلایه ها هم همیشه لذت می بردم و هنوزم میبرم! راستش روزی که گفتی که تو اعتماد مینویسی، دلیلش رو فهمیدم. برات ارزوی امتحانهای خوبی رو دارم!! راستی کامنت برای بعد از کامل شدن محفوظ، پس تا بعد.

sina

ثمری من تولدشو از الان تبريک می‌گم. راستی تو نمی‌دونی چه‌جوری توی بلاگ اسپات می‌شه لينک گذاشت