هپی هپی....!

22 سال پيش، 21 آبان، شنبه، ساعت 12 ظهر متولد شدم. فکر کنم براي هميناست که هميشه از اعداد 2 و 1 و ترکيب اونا با هم خوشم مي اومده!
قصد داشتم براي تولدم متن خوبي بنويسم!! مثه متن سال 82 و 83، اما ديدم لازم نيست همه چي کليشه اي باشه. لازم نيست زيادي براي خودم نوشابه باز کنم چون الان ديگه خيلي بزرگ شدم و 22 سالمه. چقدر عدد 22 رو دوست داشتم هميشه.... از چند سال پيش تو چند تا سایت، آي دي samar22 دارم!
اما خب حيف که ديگه واقعاً نمي تونم بچه باشم. خيلي وقته دارم اداي بزرگترا رو درميارم. انگار حالا ديگه بايد قبول کنم همه پل هاي پشت سرم خراب شده و همه راههاي بازگشت به دوران کودکي مسدود شده!
من دختر عجيب و غريبي ام. آخه همه دختراي اين دوره و زمونه، توي اين سن و سال مورد توجه پسرا هستن. به ايجاد روابط فکر مي کنن. به تشکيل خانواده فکر مي کنن. به جمع کردن خواستگار فکر مي کنن. به ياد گرفتن راه و رسم خونه داري فکر مي کنن. اما من دختر عجيب و غريبي ام. و عاشق اين عجيب و غريب بودنم هستم.
من دلم براي اون خرس قطبي که توي موزيک ويديوي يه گروه فرانسوي نشونش مي ده مي سوزه. همون خرس قطبي که قطعه يخ هاي دور و برش آب شدن و داره هيکل خيس و سنگينشو به زحمت به سوي سرپناهي مي کشه، خيلي دلم براش مي سوزه. بخاطر اون دختربچه 5 ساله اي که اين هفته تيتر صفحه حوادث روزنامه ها شد گريه ام مي گيره. بخاطر کبودي هاي بدنش و بخاطر اثر سوختگي سيگار روي دستاي نرم کوچولوش....
من هنوزم دلم به حال کلاغ هاي تهران مي سوزه و گروه راسموس رو به خاطر کلاغي بودنشون دوست دارم. وقتي يه موش کثيف از تو فاضلاب بيرون مياد تنها کسي که لبخند مي زنه و تو دلش مي گه سلام موش کوچولو، منم! درست مثل امروز ساعت 12 که وقتي براي بيست و دومين بار متولد شدم، ديدم يه قمري فسقلي روي نرده هاي تراس نشسته و پرهاشو پوش داده و تپل شده. پرده رو کنار زدم تا نگاش کنم. مي دونستم الان مي پره. اما اون نپريد و اين هديه تولدم بود!! باهاش حرف زدم و اون نپريد. باي باي کردم و بازم نپريد. انگار مي دونست چقدر حيوونا رو دوست دارم.
من عاشق بچگيمم. توي بچگيم موندم اما نه مثل اونايي که عقل شون اندازه بچگي هاشونه. من تو دوران کودکيم موندم چون به همون راحتي که مي تونم از دست کسي دلگير بشم به همون سادگي هم مي تونم ببخشمش. آرزوي يه نفس عميق تو هواي پاک دوران کودکيم  هميشه با منه!
مي ترسم.... از 22 ساله شدن مي ترسم. نه براي اينکه خانم ها بعد از 18 سالگي از زياد شدن سن شون وحشت دارن!! براي اين مي ترسم که ممکنه از بچگي هام اون قدر دور شده باشم که مثل بزرگترا بشم. که ديگه دلم براي پسرک آدامس فروش نسوزه. که ديگه پرنده ها و حيوونا رو دوست نداشته باشم. که يه وقت عاشق شدن موجب بشه خودمو از ياد ببرم. که تجربه زندگي جديد باعث بشه خلوت دوست داشتني مو، معصوميت بچگانه مو از دست بدم... احساس عجيبي دارم. درست به اندازه عجيب و غريبي خودم. امروز تولد منه و دوست دارم با افتخار به همه بگم که 22 ساله شدم، با اين حال از 22 ساله شدنم مي ترسم!!

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میخ

خيلی با افکار و نوشته های تو حال می کنم. انگار يکی مثل خانواده دو نفره ما هستی. عجيب و غريب.

میخ

پيشنهاد می کنم غلاوه بر راسموس، آلبوم آخر آيرن ميدن را هم گوش کنی و بخوانی. فکر کنم خوشت بياد.

میخ

کامنت ها را خرد کردم که سورپریز بشی. به جای کادوی تولدت.

میخ

شب خوش! خواب های خوب!

mrsafaiy

تولد مبارک خانم.....۱۰۰ سال به اين سالها.....ان شاء ا... ۱۰۰۰ سال زنده باشی و شاد........

میخ

قابل تو رو اصلا نداره! شاد باشی.

شهروز

سلام ثمر عزيزم. باز هم تولدت رو تبريک ميگم و خوشحالم که احساس خوبی داری...! آدمهای مثل تو کم نيستند٬ پس هيچ وقت فکر نکن که عجيب و غريب هستی عزيز! يه گل رز سفيد تپل خوشگل هم از طرف خودم بهت تقديم می کنم! بابای!

میخ

تازه يه سورپريز ديگه داشتم که خورد به ديوار! زنگ زدم روزنامه اعتماد اما نبودی و گفتن اصلا ما خانم سعيدی نداريم. يک تبريک تلفنی را از دست دادی!!

سارا

مطلب ۳ آبانت رو خوندم. خيلی سطحی بود. علتش رو نفهمیدم. فکر می کردم بهتر از اين بتونی فکر کنی! اما... تولدت مبارک

ایمانا

سلام ثمر جان خيلی نوشته هات رو دوس دارم / البته اين نوشته ی روز تولدت رو .... اخه من هم از بزرگ شدن و فاصله گرفتن از بچگی بدم مياد. انگاری اینا که نوشتی حرفای منه / بهت لینک میدم عزیزم من عاشق بچگيمم. توي بچگيم موندم اما نه مثل اونايي که عقل شون اندازه بچگي هاشونه. من تو دوران کودکيم موندم چون به همون راحتي که مي تونم از دست کسي دلگير بشم به همون سادگي هم مي تونم ببخشمش. آرزوي يه نفس عميق تو هواي پاک دوران کودکيم هميشه با منه!