بازم می نويسم و هستم!

آخیش...من اینجا رو دوست دارم، خیلی... چون اینجا راحتم. خودم سردبیرم و مسئول صفحه، ویراستار و تایپست و ایرادگیر و تشویق کن و حقوق بگیر و کارفرما...
هر وقت میام اینجا نفس راحتی می کشم و سر دردلم باز می شه. اینجا خجالت نمی کشم که بگم دارم شگی و شان پاول گوش  می دم! خجالت نمی کشم که بگم ساعت از 2 نیمه شب گذشته و هنوز مسواک نزدم. که امتحان میدترم رو از 7 نمره، 3.6 شدم، که درس نخوندم و دارم تنبلی می کنم. که خوابم زیاد شده و گوجه سبز می خورم و تا لنگ ظهر می خوابم و بعد از ناهار، نم نمک پا می شم می رم دفتر مجله.
من واقعا هراسی ندارم که بگم روزی چند تا عکس از خودم می گیرم و سعی می کنم رنگ روژ و سایه امروزم، با فردام متفاوت باشه! که گاهی وقتا یادم می ره دعاهامو بخونم و با کلی خجالت، همه شو جمع می کنم واسه آخر هفته...
خلاصه اینکه، گلایه ها رو واسه همین راحت بودنم دوست دارم و حس می کنم بچه خودمه یه جورایی!
اینا که همش تکرار مکررات بود!
دیروز اتفاق عجیبی افتاد. دختر کوچولویی که از بیمارستان می ترسید، و حتی از نوشتن کلمه هایی مثل خون و آمپول چندشش می شد، که هر وقت قرار بود آمپول بزنه، دست مامانش رو تو دست می گرفت و گریه می کرد، من چنین دختری بودم!!!....آخرین باری که رفتم بیمارستان، دو سال پیش بود که یکی از عزیزانم تصادف کرده بود، اون روز قطعاً تا اون زمان، بدترین روز زندگیم بود که چهره خون آلود یک نفر از نزدیکانم رو تو بیمارستان دیدم و فقط بالای سرش گریه کردم و بس.... همین!
اما... بزرگ شدم. خیلی هم! دیروز وقتی عشقولیم زنگ زد و گفت که، صبح زود یه نفرو زیر کرده (!) هرگز باورم نمی شد که اون روز عصر، کسی که به بیمارستان سر میزنه و ترتیب ترخیص اون بنده خدا رو می ده، خود من باشم!!! وضعیت بدی بود. فقط به من گفته بود چی شده. قرار شد برم بیمارستان و سر و گوشی آب بدم. اتفاقاً این دقیقاً همون بیمارستان دو سال پیش بود و همه اون خاطرات لعنتی داشت زنده می شد. با یه نفس عمیق و یه دعای زیر لب رفتم و سراغ مجروح تصادفی رو گرفتم. یه افغانی بدبخت که تقریباً خودشو پرت کرده بود جلو ماشین. ظاهراً حالش خوب بود و باید مرخص می شد. پرونده اش رو برده بودن بخش مددکاری، چون کسی رو نداشت که هزینه بیمارستان رو پرداخت کنه. سراغ کاراش رفتم و دست کم، یکساعتی طول کشید که ترتیب مرخص کردنش رو دادم! به مسئول بخش مددکاری گفتم که این آدم برای پدرم کار می کنه _البته در حقیقت پدر من فرهنگی بازنشسته ست!_ به خود افغانیه هم گفتم: من خانم همونی ام که صبح بهت زده، یادت میاد که تصادف کردی؟
بزرگ شدن دروغ گفتن هم داره، نقش بازی کردن هم داره. اما... ذوق کردن هم داره.
من دیگه از خون و آمپول و بیمارستان نمی ترسم. به خودم تبریک می گم!

/ 6 نظر / 6 بازدید
عليرضا

از اين به بعد اسنت می شه خواهر پسر شجاع!!!

باروون درخت نشین

تا حالا تو مجله گفتی چه توانی در نوشتن اگاهی ترحیم داری؟ مگه میشه!! من دوبار برگشتم خوندم ببینیم یه "اگه" یا "شاید"ی ننوشتی! معمولا ادم این چیز ها رو با یک جمله که امادگی ذهنی باشه میگه! نه اینکه" بله !!عشقولکم!! یکی رو زیر گرفته بود، ... " ... یاد یه بنده خدای افتادم که یه بار خیلی خونسردانه روشو به ما تو کلاس کرد و گفت "راستی بچه ها افغانی الان از طبقه بالا افتاد کف حیاط. عجب دست و پای زد پنجره رو بگیر نتونست!!" بعدم قدم زنان راه افتاد بره پایین، البته فقط لطف کرد سوت نزد! ... از اونطرفم باید بگم خیلی اعتماد به نفس داری که اینکار رو واقعا تونستی بکنی و هول نکردی! چون ادم واقعا دست و پاش و گم میکنه! ... امیدوارم همیشه خبر خوب باشه و اینهم اخرین باری باشه که بیمارستان برای اینجور چیزها محبور میشی بری! روزهای خوبی داشته باشی!

سینا مالکی

ثمر جونی! این جور که معلومه داری چریک می‌شی :دی

سینا مالکی

samare aziz! man doshanbe namayeshgahe matbuat boudam ghabl az saate 12:30. etefaghan samte chelcheragh ham umadim ba dustan vali nadidam shomaro.

خدای کوچک

سلام .. از تصادف خوشبختانه يا بدبختانه خاطره زياد دارم !... . آخريش واقعا وحشتناک بود. اين آدم بود ولی الان ديگه نيست .. به همين راحتی !...