حسرت مدام یک کوتاهی، یک قصور، یک لحظه غفلت، لحظه ای، رهایش نمی کرد.
در جستجو بود، جستجویی اودیسه وار، جستجویی برای پنهان نمودن خویشتن و برای رها شدن نیز.
در وسوسه بود. در التهاب، در آتش سوزان عشقی که نامده راه را بر او بسته بود و جوانه زدنش به مویی بند بود، پا گرفتنش نیز و پژمردگی و ریشه کن شدنش نیز.
در این و در آن، در حسرت و در امید، در وهم و در بیداری، غوطه ور بود و کام تلخش را، بوسه ای خیالی، تنها، در غروب روز پائیزی دلچسب، در همهمه برگریزه های نارنجی و زرد، در ملغمه ای از بیم ها و امیدها، شیرین می کرد.
جستجو... جستجو... خورجین خیالی وصله شده ای بر شانه داشت و دلش، آری، قلبش، قلب شکسته ی بند زده شده اش، مهمان آن خورجین بود.
و در آن شب بیابانی که آسمان بالای سرش جلوه ای رازگونه داشت، سوسو زدن شهابی از دور، تنها دلخوشی آرزوهای دخترک غم گرفته داستان ما بود.....

/ 1 نظر / 5 بازدید
باروون درخت نشین

خوب با اینکه نبودم، ولی تا اومدم نفر اول رسیدم، البته اگه کسی رو دستم پا نشه! تیپ نوشته هات و عوض کردی، حالا دیگه فکری شده، ادم باید دو بار سه بار بخونه که بفهمه نگاهت به چیه! ... ای کاش دلخوشی های من هم به زیبایی دخترک بود، ... . خوش باشی، تا بعد.