قوی باش

this is how u remind me

ما که وبلاگ نویس های قدیمی تری هستیم، فروزان امامی رو به خاطر داریم، دختر 15 ساله ای رو که سال 81 شروع به نوشتن وبلاگ ماه پیشونی کرد، و کمتر از 3- 4 ماه بعد، وقتی با دوستانش به کوه پیمایی رفته بود، در اثر حادثه ای فوت کرد و بعد، نوشته های وبلاگش مورد توجه قرار گرفت و افراد زیادی توی این نت بی در و پیکر، باهاش احساس همدردی کردن و به یادآوری خاطراتش مشغول شدن... ماه پیشونی برای ما یه اسطوره شد و مدتها تو فکر و ذهن مون جا گرفت...

دوشيزه

فروزان امامی

فرزند حسينعلی

 

تولد ۱۳۶۶


وفات ۲۸/۶/۱۳۸۱

 

ای آتش فروزان
در خاک سرد پائيز
چون دانه‌های باران
با جان من بياميز


 

قطعه ۲۱۷  رديف ۳۹  شماره ۲۳ 


هیربد... من به تو حسادت می کنم، غبطه می خورم. هیربد، می دونم که تو اینو نمی خونی... هر کاری کنم نمی خونیش.....و من از روی خودخواهی می نویسم، اما نه برای اینکه ترحم عده ای رو جلب کنم و ازشون بخوام به تو فکر کنن... برای این می نویسم که تو با ماه پیشونی شباهت زیادی داری. تو یه حضور مجازی هستی. دوست اینترنتی من و سینا (برادرم)... اما، می دونی که دیگه فرصت نداری. و این تفاوت تو با ماه پیشونی هستش. چون اون نمی دونست کی قراره فرصتش تموم بشه و تو می دونی. و من برای همین دونستن بهت غبطه می خورم.
مرگ همین جاست. نزدیک و نزدیکتر. یه بوس کوچولو روی گونه یکی می ذاره و اونو با خودش می بره. اما به کجا...؟
منم خوشبختم چون اعتقاد دارم. و برای این اعتقاد، خوشبختم... می دونم مرگ ما رو به کجا می بره. می دونم اونجا قراره چه اتفاقی برامون بیفته. اما گنگ و گیجم. درست مثل همه شما... ما فقط نمی دونیم کی قراره فرصتمون تموم بشه. و هیربد می دونه..................
همه مون طبق عادت، طبق روال، می دونیم که بین 70 تا 80 سال عمر می کنیم. و دلمون می خواد برای آینده مون برنامه ریزی کنیم. درس بخونیم. صاحب حرفه ای بشیم. عاشق بشیم. خانواده تشکیل بدیم و بچه دار بشیم. ما همه مون میل داریم جاودانه باشیم. هر چند کاملاً مطمئنیم که یه روزی وقت سفر می رسه. دیر یا زود.... حتی بچه دار شدن ما یه جور خودخواهی غریزی هستش... یه جور میل به جاودانه شدن. برای همینه همه مون پسر می خوایم تا نام خانوادگی و نسب مون ادامه پیدا کنه! برای همینه که آرزوهای دست نیافته خودمون رو به بچه هامون القا می کنیم. برای همینه که ثمر وبلاگ می نویسه. چون آرزو داره گلایه هاش بعد از مردنش هم باقی بمونه. هر چند ماه پیشونی غنچه کوچولوی تازه شکفته ای بود که رفت، اما وبلاگش هنوزم توی سرور پرشین بلاگ هست....
هیربد منتظر آخرین جواب آزمایش ها بود. اما دیشب توی چت بهم گفت که جواب آزمایش پیوند قلب، منفی بوده. دیگه نمی خوابه چون می خواد از لحظه ها بیشتر استفاده کنه. برای بچه ها پیام گروهی می فرسته. و آخرین پیامش اونقدر تلخ بود که... هیربد فقط چند روز، چند هفته یا چند ماه وقت داره................
یادمه پائیز تلخ 82، حادثه ای منو تا مردن برد....... حادثه ای که اون وقتا ازش نوشتم و خواننده های وبلاگ برخلاف میلم باهام همدردی کردن. یادمه فهمیدم مردن ساده ست. مثل یه خواب. وقتی فقط یه معجزه منو برگردوند و وقتی دیدم دارم به همراهی یه نور درخشان و لذت بخش، از جسم دردناکم پرواز می کنم، فقط چند ثانیه طول کشید که برگشتم و حالا هم اینجام... نمی دونم اگه برنگشته بودم چی می شد... وبلاگم باقی بود! خودم رفته بودم. عکسم رو دیوار اتاقم باقی بود و مادرم تو غصه از دست دادن تنها دخترش پیر می شد.
باور کنید مرگ اینجاست... و باور کنید هیربد خوشبخت تر از ماست. ای کاش می تونست تو این فرصت کمی که باقی مونده خودش رو برای سفر آماده کنه... اون دیگه حرفای منو گوش نمی کنه چون به آخر رسیده و امید و اعتقاد براش مفهومی نداره. اما....... منم که تا حالا ندیدمش و نمی دونم چقدر با چت می شه تاثیرگذار بود...
مرگ اینجاست. با ماست. در میان ماست. زندگی قطاریه که ما مسافرش هستیم. گاهی توی ایستگاههای مختلف توقف می کنه و عده ای ازش پیاده می شن. بالاخره هم به ایستگاه آخر می رسه. به این چیزا فکر نکنید..... خودخواهانه زندگی کنید و همه تلاش هاتون برای جاودانه شدن باشه...... آه.... از خودم حالم به هم می خوره........ هیربد عزیز من.

/ 8 نظر / 2 بازدید
محسن

سلام ثمر جان. واقعا به فکر فرو رفتم جالب بود. اينکه آدم نميدونه کی بايد بره هم بده هم خوبه! واقعا عجيبه. بگذريم. به من يه سر بزن ضرر نميکنی موفق باشی

شهروز

ابراز همدردی خدمت خواهر کوچولوی عزیزم...!

sina

در زندگی آن چنان بزی که گویی فردا می میری و ان چنان بیاموز که گویی همیشه زنده ای. این جمله نهرو بر سنگقبر دوست عزیزم استاد جوان دانشگاه استانفورد نقش بسته است.

باروون درخت نشین

برگشتم دیدم هنوزم داره میاد، وایستادم میخواستم ازش بپرسم چی میخواد از جونم، گفتم چی می خوای؟ گفت همونی که از ترسش برگشتی و این سوال رو از من کردی.... شیرین و در عین حال تلخ ترین خاطرم رو زنده کردی، فرصتی که قسمتم نبود و وقتی نور رو دوباره دیدم، از ترس مرگ مثل بچه ها ضجه میزدم، چیزی که قبل از اون بارها ارزوش رو کرده بودم! از مرگ فراموش شدنش تلخ، اونچه که دنیا رو از یاد آدم خالی میکنه! ... من امشب اپ کردم، خوشحال میشم ازت کامنتی داشته باشم، شبت خوش!

alireza gk

باور کنيم مرگ پايان کبوتر نيست... تا حالا شده يه دفعه از خواب بيدار شی و يادت بياد که داشتی خواب می ديدی؟؟! مرگم يک نوع بيداری اجباريه!! بعضی هستند که خودشون وقتی زنده هستدند در عين زندگی می ميرن... يعنی بيدار می شن! مثل اون موقع ها که تو خواب می فهميم داريم خواب می بينيم!! تا حالا تجربه کردی؟ اگه وقتی خوابی بفهمی داری خواب می بينی و بعدش خودت کنترل خوابتو به دست بگيری کلی کارای جالب می تونی بکنی مثل پرواز ـ کارای عجيب و... زندگی هم عين همون روياست... و مرگ عين بيداری... خوش به حال اونا که تو زندگی می تونن درک کنن که دارن خواب می بينن!! چه حالی می کنند!!........ :)

مهدی

سلام. نمی دونم چی بگم. ايشالا که درست بشه

جاويدان

و آنگاه كه حضرت عشق معجزه ميافريند

mehdi saeedi

چنان براي آينده برنامه ريزي کن که گويي هرگز نميميري و چنان آماده مرگ باش که گويي لحظه هاي آخر عمر را سپري مي کني - امام علي (ع)