واگويه های يک پروانه کوچک

بوي آهن زنگ زده مي آمد و عکسم روي بدنه سنگين و قديمي اش افتاده بود. آن قدر زشت بودم... مشوش و ناموزون و به هم ريخته. شايد مثل خودش. در تلاطم بودم و نمي دانستم چرا...

اين لحظه پوست انداختن بود. من بودم و رويابافي هايم در زيرزمين قديمي خانه پدري. من بودم و حسرت هواي تازه. گرمايي بدنم را مي سوزاند و تندي و چسبناكي عرق روي اندامم سرد مي شد. مشغول تماشاي عكس خودم بود. آنقدر ناموزون... مانند قطعات در هم ريخته يك پازل. زمزمه كردم و صداي ريز و دلنشيني را با سوت نواختم... همه حركاتم ثقيل و سنگين بودند و سرگيجه اي ناموجه ميان اين آشفته بازار، همراهي ام مي كرد.
<< مدل زندگي كردنم تغيير كرده و اينترنت موقتاً از زندگي ام حذف شده؛ توجيه نيامدن هايم و حذف شدن تدریجی ام از صحنه و روزگار اينترنت!
با موهاي تيغ تيغي، ديگر نه به دختر شبيه ام. حتي براي لحظه اي زندگي كردن را بدون توجه ديگران به جاذبه هاي ظاهري ام، مي خواستم. و اينگونه نیز شد. >>
اين روزها مسافرت مي چسبد؛ دراز كشيدن روي آب، حركات خفيف بدن سبك تو روي امواج و احساس لذت بي پايان جسد بودن (با آن حالت رویایی شناور شدن روی این حجم عظیم آب، بدون کنترل، بدون دغدغه، تنها و تنها تو باشی و دست بزرگ امواج که تو را در خود مستحیل نموده و به فاصله لحظه ای، می تواند زندگی را از تو بگیرد. ترجمان یک حالت بی نظیر معلق بودن بین مرگ و زندگی و تجربه شناوری ات در مایعی حیات بخش، درست مثل دوران جنینی ات، مایعی که کم یا زیادش مرگ تو را به دنبال خواهد داشت...) براي لحظاتي به سبكي پر شدن و در دل امواج غرق شدن.

24pl1t1.jpg
برخواهم گشت. شايد. اما.... نمي دانم. مطمئن نيستم. شايد اين بار سفر آخرم باشد.

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

سلام خوبی؟ واسم دعا کن! ديدی آخر اومد!

علی

به کجا چنين شتابان ؟ ............ چه خبر ؟ .... جديدن يه جورايی شدی ؟

محمد

بازم مثل هميشه مطلب های بي نظير الان ۹،۸ ماهی ميشه که وبلاگتونو نخوندم اما از امروز ميخام هر روز بخونمش مثل قبل موفق باشی.

باروون درخت نشین

راستش گفتم امشب اگه اپی نباشه، یه چیزی شده! ولی خوب خدا رو شکر، که چیزی نشده و شده، نشده که دلگیر نبوده، و شده که خوب تغییر بوده، البته من یکم الان قاطی شدم چون اصلا سر در نمیارم، این متن رو مثل همیشه های ثمر باید جدی بگیرم و یا بگم یه اپ، چون بازم من چیزهای قاطی حس میکنم، که یعضی هاش فیوز سه فاز میپرونه، در هر حال بعدا که یه بار دیگه بیام بخونم اش قطعا بیشتر دستگیرم میشه، ... اما این حسی که حرف اش رو زدی اگه 10 دقیقه تجربه کنی و اگه 10 دقیقه ساحل رو نبینی، حس میکنی، تموم شد، شاید ادم بگه خیلی رهایی توشه ولی اون لحظه می فهمی هیچی نیستی، ترس تمام تنه ات رو بر میداره، یکم اونور اینور دست و پا میزنی، ولی وقتی تمام یاد گرفنه هات رو بخاطر استرس نمی تونی عملی کنی، وقتی موج ها اصلا نمیذازن بفهمی ساحل کدوم طرفه بعد برای اولین بار می فهمی چقدر دوست داری یه بار دیگه همه رو ببینی، اونجاست که برات فرقی نمی کنه چی تنه ات و چی همراه ات، بعد وقتی هوا به تاریکی یه ذزه نزدیک تر می شه، تو فکر میری چون به هر دری زدی نشده، اون لحظه است که به خدا التماس میکنی، بعد گریه می کنی و قول میدی تمام نکرده هات رو ...

باروون درخت نشین

ولی وقتی تو ماشین میشینی یاد دفعه های قبل تر میافتی که خیابون رو دیدی و حالا میاقتی که میتونستی نبینی، یا شب وقتی پتو رو رو خودت میندازی حس میکنی میون ماهی هایی که از زیر پات رد میشند تنهایی و انها اخرین ها هستن که میبین ات و یا داری توی پتو خفه می شی، بعد زیر پتو به سقف نگاه میکنی و صداش میکنی و میگی ممنون ولی از وحشت دفعه بعد قالب تهی میکنی، بعد تا صبح میری تو حیاط و با ترس پات رو میکنی تو استخر و چند ثانیه بعد وقتی تو تاریکی محض وسط استخر شناور و سبک دراز کشیدی و سیاهی شب و اب و نگاه میکنی، یهو تعادلت رو بهم میزنی و میری زیر اب و میخوای اخر تنهایت رو بفهمی، میخوای مرگی رو که ازش گریختی رو زار زار گریه کنی صدای نفس کشیدن ات با گریه و صدای بالا اومدنت قاطی میشه میای تو کم عمق سرت و میذاری گوشه ی استخر و فقط گریه می کنی، فقط زار میزنی. من رو امشب تا کجا بردی؟؟!!

باروون درخت نشین

وقتی تاریکی بیشتر میشه و پاهات بی حس میشند تازه فکر میکنی با کپسول چی کار کنی، ایا بخاطر وزنش ولش کنی، یا اینکه نگه اش داری، بعد که تو شک به هیچ فکری نمیرسی، کم کم خستگی ات زیاد میشه و حوصله ات کم میشه و به مرگ درست فکر میکنی ... اون موقع یاس مثل تاریکی چکه میکنه از اسمون، بعد اونجاست که شروع میکنی بعضی صحنه های کاملا بی ربط زندگی رو دوره کردن، ... وقتی که صدای سبک شدن رو تو جیغ و داد این ها حس میکنی هنوز نمی تونی فکر کنی داستان چی بوده و بعد که اروم سرحال میای و میفهمی چند ثانیه بوده که بی هوش بودی، از بوی ماهی مرده تو قایق حالت به هم میخوره، وقتی بقیه سرت و تو بقل می گیرن، کسی نمی دونه تو به چی فکر میکنی، به این که زندگی چقدر مسخره به هیچ و پوچ بنده، ... اگه به هیچی اعتقاد نداشته باشی، میگی ای که فردا تمومش میکنم و اگه اعتقادی داشته باشی، به وحشت میافتی و ابهت خدایی اش رو حس میکنی، تا هفته ها همه داستان با اب و تاب تعریف میکنند و تو هم مجبور میشی بگی برای همه که کسی ناراحت نشه

باروون درخت نشین

راستش من دیپرس شدم، نمی شه حالا اپ کنی، بدی یکی برات بذاره تو وبلاگ که هم تو زندگی جدیدت رو بکنی هم ما یه چیزی برای وقت های بی حوصلگی مون بخونیم!

مسافر مهتاب

سلام ثمر خانم . شما همون خانمی نيستی که تو سايت کلوب عضوی؟ همونی که الکی الکی شد يکی از دوستان من ؟ من آدم روراستی هستم پی ميخوام يه چيزی رو روراست بهتون بگم . حس ميکنم که يه کم خودتون رو ميگيريد . البته اين بد نيست اما بعضی وقتها .............. موفق باشی دوست من از حرف من ناراحت نشو . يه بار ديگه مثل من کامل وبلاگت رو بخون

پاسخ جنابعالي

درسته من خودمو مي گيرم!!! به خاطر اينكه حوصله ندارم پاي مخ زني پسرهاي بيكاره اي بشينم كه هدفشو.ن از اينترنت اومدن فقط دوست يابي و مخ زني و اين مسائل مبتذل و پيش پا افتاده ست و بس!!! من خودمو مي گيرم. همه بدونيد مردم. (( راستي اگه كسي تونست منو توي سايت كلوب پيدا كنه بهش جائزه مي دم!!!!!!))