در مورد یکی از بچه های مجله ست: آقای میم. واسه خودش آدمیه ها، اما.... نمی دونم. امروز اتفاق عجیبی افتاد....تعریف می کنم، راستش
برای اولین بار تو سال جدید، امروز عصر رفته بودم دانشگاه! خوابم گرفت، هی خمیازه می کشیدم. ردیف اول نشسته بودم، دکتر موسوی هم هی نگاهش می افتاد به من و خنده اش می گرفت. یه هو گفت: "بچه ها اگه خوابتون گرفته (!) یه آنتراک می دم فقط ظرف 5 دقیقه برگردین خواهشاً!!!"
منم رفتم طبقه پایین و تو اتاق 112 نشستم. کسی نبود. لاک سرمه ای مو درآوردم و لاک زدم. تا خشک بشه و برگردم سرکلاس، گمونم یه 20 دقیقه ای طول کشید. بعدشم دوباره خمیازه کشیدنم شروع شد. sms بازی رو به راه کردم! مامان که جواب نداد. حتماً تو مسجد بود و Silent کرده بود، آخه با بابا رفته بودن ختم پسر جوون فامیل مون، سینا هم چلچراغ بود. گفت "دارم مطلب می نویسم!" _ایول بابا!_ بهم گفت: "هر وقت کلاست تموم شد بدو بیا اینجا. تولد یکی از بچه هاست! فرستادیمش کیک و اینا بخره!" حواسم پرت شد!!! خب چه کنم اولین بار بود رفته بودم سر کلاس! هوای بهاری هم که آدمو حسابی خواب می کنه. فکر تولد هم که دیگه، همون نیمچه حضور ذهنمو ازم گرفت. دکتر موسوی هم می خواست بهمون حالی کنه که نظریه قشربندی اجتماعی Webber، با نظریه مارکس تضاد داره اما در عین حال شباهت هم داره! بی خیال... پا شدم رفتم. شلوغ بود و ترافیک دم غروب غوغا می کرد. ماشین گیر نمی اومد. فکرشو بکن تو بحبوحه شلوغی خیابونا، از ونک بخوای بیای کریم خان، _چه شود؟_ سر ویلا که رسیدم شب شده بود حسابی. یکی از بچه ها رو دیدم که داشت می رفت. نشناخت. دزدکی نگام کرد _به خیال اینکه غریبه ام!! حالا خوبه متلک نگفت!!!!_ وقتی رسیدم، فکر می کردم همه رفتن. فقط آقای ضابطیان داشت تو اتاقش با یه ترانه سرا مصاحبه می کرد. اما تا طرف اومد و کیک تولدشو هم آورد خیلی ها یک هو سر و کله شون پیدا شد. دخترا یکی یکی اومدن. البته بعد از اینکه کلی صداشون کردیم. بندگان خدا تا اون موقع شب می مونن و سیگار می کشن. البته من عذرم موجه بود! (چون سینا هم اونجا بود) خلاصه، طفلی آقای میم که رفته بود کلی شمع خریده بود. خیلی مودب و ماخوذ به حیاست. قبل از اینکه بچه ها جمع بشن، فقط یه شمع روی کیکش گذاشت و روشن کرد. بچه ها شروع کردن به دست انداختنش که، اول خوب حس بگیر و چشماتو ببند و بعداً فوتش کن!!! وقتی اینکارو کرد، آقای ضابطیان فوری کیکشو برداشت و به سینا داد! سینای بدجنس هم بردش تو اتاق فنی گذاشت!!! میم، با چه ذوق و شوقی چشماشو بسته بود و مثلاً حس گرفته بود! تا اومد فوت کنه، چشمشو واکرد و دید کیک تولدش نیست...آخی...طفلی. خلاصه، موقع کیک بریدن هم تا می تونستن دستش انداختن. حمیدآقا رفت کلی نعلبکی و پیش دستی آورد و ما کیکها رو با قاشق، توی نعلبکی خوردیم. بعدش، آقای میرمیرانی اومد و میم رو وادار کرد که برقصه! و چون خجالت می کشید، من از اتاق بیرون رفتم. اما بعد، جلوی ما هم رقصید. نمی دونم چرا این بنده باشخصیت خدا رو اینقدر دست انداخته بودن. همه داشتن بهش می خندیدن. چون رقصیدنش یه جور خاصی بود که فقط از بابت خنده، مجبورش کرده بودن برقصه! خودشم ظاهراً ککش نمی گزید. اما از اون آدمای پررو و پوست کلفت نبود. دلم سوخت. رفتم پیشش و یک دوجین تبریک تولد و آرزوهای خوب خوب براش ردیف کردم. کلی تشکر کرد و قرمز شد! ای بابا.............
همش دارم فکر می کنم که، چرا بعضی ها باید دست انداخته بشن و بعضی ها باید دیگران رو مسخره کنن. البته در مورد این آدم،  میگن تقصیر خودشه. ظاهراً قبلاً یه بار سر رقصیدن سوتی می ده و حالا هم شده مایه خنده این جماعت! نمی دونم والا......... آدم هر روز چیزای تازه ای یاد می گیره. نه؟

/ 8 نظر / 3 بازدید
باروون درخت نشین

نمیدونم جدا از اینکه الان در مورد این قضیه حرف میرنم ولی اول میخوام بگم این اقای میم و لام و واو و نون ه کردن تو، ثمر خانم، من رو یاد این پرونده های اقتصادی انداخت که همه مجرمین حروف الفبا، البته خوب دلیلت موجه بود، بعدم من شلوغ کردم یه میم بیشتر نداشتی، .... ( بقیه اش کامنت بعد )

باروون درخت نشین

نمیدونم والا، من همیشه جزو اون دسته هستم که دست میندازند، اتفاقا هم یکی از نزدیکام همیشه به من میگه که من اینکار رو نکنم، بماند که من جز در مواقع ضروری، نمیخوام کسی رو ضایع کنم، ولی تو حالت معمولی وقتی یکی رو دست میندازم واقعا هدفم کوچیک کردنش و خندیدن بهش نیست، شاید تنها چند لحظه قشنگ و ایحاد کردن، که همه شاد باشند، حالا من خودم خیلی وقتها ادای خودمم رو در میارم، قطعا جدا از اینکه خود درگیری دارم ولی خود ضایع کنی قطعا ندارم، در حقیقت ادم معمولا عمل طرف رو به شوخی میگیره نه شخصیت رو، در عین حال اگه ناظر داستان خودش از میزان صمیمیت اگاه باشه این حس بد که داره طرف کوچیک میشه رو حس نمیکنه، من واقعا خودم همیشه اخرش میگم که منظوری نبوده و اگه یه نفر که غریبه، مابین باشه بخصوص به نحوی تاکید میکنم که معلوم باشه موضوع اونجا تموم میشه. در عین حال فکر میکنم خیلی از ته دل خندیدنها از شوخی کردن با اعمال خودمون باشه، که اگه این رو هم نکنیم اصلا نمیخندیم در روزمون.... در هر حال بهت یک عالمه بخوشه، راستی منم اگه سه تا اپ قبلیم صبح روز بعد بود، سر کلاس خوابم میبرد، تا بعد :))

Solfa

موافقم . منم هر روز چیزای خیلی زیادی دارم یاد میگیرم ... بابا چقدر خوش میگذره اون طرفا ثمر جون

من

منم هميشه اين سوال برام پيش مياد كه چه جوري به خودشون اجازه ميدن بقيه رو مسخره كنن؟هرچي طرف نجابت ميكنه هيچي نميگه اينا پررو تر ميشن.

مسعود

وسط گذاشتن آدما (مخصوصا آدمای مظلوم) خيلی کار بديه. ولی آدما هم بايد ظرفيت شوخيشونو بالا ببرن. مگه نه؟ قربانت. بهم سر بزن.

فريدون زاكاني

از اين پست خوشم نيامد. من از کسانی که مسخره می کنند به شدت نفرت دارم. دو دسته از انسانها هيچ گاه حقيقت را درک نمی کنند: متعصبان و کسانی که مسخره می کنند. تعدادشان هم به طرز ناراحت کننده ای زياده. هميشه با حس خوبی به اينجا سر می زنم و با حس بهتری از اينجا می روم. اما اين دفعه تغييری را حس کردم....