28803h0.jpg

1) اولين باري كه ديدمش، هنوز عروسكم بغلم بود. عروسك سرمه اي پوش چشم سياهي كه عاشقانه هاي كودك وار منو تماشا مي كرد و اون رو هم.
خاطرم مياد كه از ديدنش ذوق مي كردم و هم صحبت شدن با اون رو به بساط خاله بازي، قائم باشك، گرگم به هوا و حتي بغل كردن عروسك سرمه اي پوش، ترجيح مي دادم... مامان من و مامان اون، يه آشنايي و نسبت خانوادگي خيلي دور داشتن، اما اونها زياد به ديدن ما مي اومدن چون مامان ها حسابي با هم دوست بودن..... ولي بالاخره اونا رفتن....

خيلي هم گذشت.

2) دومين باري كه ديدمش 8 سال از اون تاريخ گذشته بود. من نوجوان 14 ساله اي شده بودم و دقيقاً روزاي بحراني گذار از كودكي رو تجربه مي كردم. كمي تغييرات فيزيكي و كمبود اعتماد به نفس و جستجوي غير معقول عشق افلاطوني كه خاص سنين نوجواني هست، در من هم بود. توي يه جشن عروسي ديدمش. وقتي فهميدم اونجاست، تنها از سر كنجكاوي، به دنبال چهره بچگانه اي كه در ذهنم نقش بسته بود مي گشتم ولي اون، سالهاي آخر دبيرستان بود و خيلي بزرگتر از اوني كه فكر مي كردم. ناگهان همه چيز ما رو به ياد كودكي هامون انداخت گرچه شرم و خجالت نگاه هاي كنجكاوي كه داشتيم مانع از ايجاد ارتباط مي شد...در ادامه، تعطيلات مشتركي بود و چند خانواده و جوانهاي عاشق! توي جمع ما دختر و پسرهاي بيست و چند ساله اي بودن و ما تقريباً جزو بچه ها محسوب مي شديم! يه شب كه كنار ساحل آتيش كرده بوديم و همه مي رقصيديم، باهاش حرف زدم. چند تا ديالوگ معمولي درباره درس و مدرسه، بين مون رد و بدل شد. همين...

خيلي گذشت...

3) سومين بار هم، دوباره بعد از 8 سال ديدمش. و باز هم قرار بود به جشني بريم. خاصيت جشن ها گاهي، جمع كردن آشناهاي دور افتاده از هم هستش و بس! خصوصاً با توجه به حالت عجيبي كه اين روزها دارم، بيش از پيش هيجان ديدنش رو پيدا كرده بودم... اون روز ما به دو تا عروسي دعوت شديم و توي جشن اول، قلبم حسابي با سر و صدا مي تپيد كه هر چه زودتر به جشن دوم و جايي كه قراره بعد از 8 سال ببينمش، برسم. ظاهراً نيمي از مراسم سپري شده بود كه ما رسيديم. به سالن مجللي پا گذاشتم كه صداي موزيك قلبمو بيشتر مي لرزوند. توي اون همه نورهاي تند و زننده، كه فقط چشمك مي زدن تشخيص چهره ها مشكل بود، به دنبالش بودم...عده زيادي دختر و پسر و مرد و زن، مي رقصيدن و ضربان قلبم هر لحظه تندتر مي شد. نبود....خانواده اش رو از دور ديدم كه با خانواده من سلام و عليك مي كردن. نبود. منم پيش دوستاي جديدم نشسته بودم. درست در مجاورت محل رقص و براي اينكه هر لحظه اراده كردم از جام بلند شم و .... سرك مي كشيدم و نمي ديدمش. مدتي گذشت.....واي.............بالاخره ديدمش... انگار از توي روياهاي من بيرون اومده بود....اي واي. حلقه دستش بود....نه! خوشبختانه حلقه ازدواج نيست. نكنه نامزد داشته باشه؟ گمون نكنم. چرا به هيچكي نگاه نمي كنه؟ چقدر ماخوذ به حيا، تصور نمي كردم! در حقيقت، سالن اونقدر بزرگ بود و شلوغ كه اون منو نمي ديد....

فوري راه حلي پيدا كردم، رقص!

نه، فايده اي نداشت. اونقدر شلوغ بود و نورپردازي هم اونقدر ديسكويي بود كه به زحمت شخصي از بين جمعيت پيدام مي كرد! درست لحظه اي كه با همرقص هام مشغول بودم و يواشكي چرخيدم، يه گوشه ميدون رقص ديدمش! اتفاقي.....خيلي ماهرانه، قدم هامو با رقصيدنم طوري تنظيم كردم كه به سمت اون برم. قبل از اينكه متوجه من بشه حسابي نگاهش كردم. اونم يه سري نگاه ريتميك! حالا دقيقاً پيشش بودم. واي........داشت با ناباوري نگاهم مي كرد، اما من نمي تونستم، نه اينكه جرات نداشته باشم، واقعاً نمي تونستم در حاليكه كنارش مي رقصم باهاش صحبت كنم يا نگاهش كنم، چون چشم هاي زيادي بهمون خيره شده بود و يا حداقل من اينطوري فكر مي كردم. مدت كوتاهي كه گذشت، شيطنتم رو تعطيل كردم و نشستم. اونم با ناباوري توي خط مستقيمي نسبت به من ايستاده بود و باز هم نمي تونستم نگاهش كنم. اونقدر خنده دار بود كه بين اين همه سرو صدا و شلوغي، من فقط به بازي گرگم به هوا و قائم باشك و عروسك سرمه اي پوش و اون، فكر مي كردم.
اصلاً انتظار نداشتم كه نه تنها قادر به حرف زدن نباشم، حتي نتونم ازش خداحافظي كنم... جرات و جسارتم رو از دست داده بودم. همه چيز همون طور بود كه خواسته بودم. چون اونم داشت تلاش مي كرد بدون اينكه كسي بفهمه، نگاهم كنه و با چشماش فرياد مي زد كه من تو رو شناختم. چقدر عوض شدي... فقط نمي دونم چرا وانمود كردم كه نمي شناسمش. ديوانگي بود نه؟ اما كسي حال منو نمي فهميد. چقدر خجالتي شده بودم اون لحظه... فكر مي كردم اگه حركتي كنم معصوميت بچگي هام تو ذهنش خدشه دار مي شه. اما بارها موقع تماشاي هم، همديگه رو غافلگير كرده بوديم... همين. نتونستم. نتونستم.......الانم كه ديگه دير شده و هيچ رد و نشوني ازش ندارم. نمي دونم كجا پيداش كنم.
شب گذشته وقتي به محل سكونت مون برگشتيم، حالت آدم ديوانه و مسخ شده اي رو داشتم. اطرافيانم روي ايوان نشستن و لطف شبهاي شرجي شمال، سرحال شون آورده بود. نسيم خنك و چسبنده اي موذيانه از لابلاي شاخ و برگ هاي درخت پرتقال قديمي، سرك مي كشيد و همه مي خنديدن و از جشن حرف مي زدن... حال عجيب و مرموزي داشتم. چقدر پشيمون بودم كه با مادر و خواهرش سلام و عليك نكردم! خصوصاً وقتي مامان گفت كه اونا از من مي پرسيدن و دلشون مي خواست منو ببينن.
خاطرات اون تعطيلات 8 سال قبل زنده شد. ما توي همين باغ، وسطي بازي مي كرديم و وقتي اون جلوم ايستاده بود، بي هوا شاخه نازكي از بيد مجنون رو كشيدم و يك مشت برگ و شاخه، روي سر اون ريخت!....
دو ساعت خوابم نبرد. تا صبح تو خواب ديدم كه هر چقدر مي خوام باهاش حرف بزنم صدام در نمي ياد! بيدار شدم... روز ابري و گرفته اي بود. مدام جيمز بلانت گوش كردم و طرفاي غروب به تهران برگشتيم. الانم تو اتاقم هستم و دارم به اين فكر مي كنم كه به زودي بايد فراموش كنم و 8 سال بعد، احتمالاً باز هم در يك جشن مي بينمش و اين بار با هم صحبت مي كنيم، همسرانمون رو به هم معرفي مي كنيم و احياناً بچه هامون رو!!! درست همون كاري كه بيست و چند ساله هاي متاهل شده 8 سال قبل، توي جشن شب گذشته انجام مي دادن!

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باروون درخت نشین

ای خدا، ... راستش کلیک اخر کردم و فکر کردم خوب بازم باید حالا حالا منتظر موند تا یه اپ درست و حسابی توی این وب خوند، باید بگم کمیت و کیفیت که تک بود همه جوره چسبید فقط یه ایراد داشت، ... خوب اره ارزو کردم خالی بسته باشی، چون وگرنه باید بشینم برات گریه کنم، ... راستی میدونستم دختر ها خیلی با حساب کتاب می رقصند ولی خوابم نمیدیم، اینجوری حساب شده قدماشون ور دارند ... خلاصه که اگه ادم به کسی فکر میکنه، از این تعارف ها با خودش نمی کنه، چون بعضی چیزهای دوبار پا نمیده، ... هیچ چیز قد خواستن ادم، دیوار بلندی نداره، ... همیشه هم راهی هست، خوب و خوش باشی!

باروون درخت نشین

بالا میسر، ایچی ترا بگم، فراموش نکنی، اتو چیزان امی زندگی یه بار پیش آیه، اگه تی شانس و فگیفتی بردی ، اگه حتی سعی ام نکودی، تی امره رو ویرا نشه، و همیشه ی خدا تی ذهن میان ایسه! ... بیا هنوزم لهجه دارم، ولی لهجه رو ول کن، بهش فکر کن، خوب و خوش باشی!

باروون درخت نشین

راستی داشتم صفحه رو می بستم، دیدم تغییر دادی اون بالا مالا ها رو، به نظرم یکم بار حقوقی داره انگار، بیشتر حقوق دانی تا جامعه شناسی!

شبنم

ثمر جون سلام. اگه فکرميکنی ارزششو داره بگرد تا ازش نشون پيدا کنی! وگرنه سرنوشت تلخ منو تجربه ميکنی!!!

امیر

سلام خانم سعیدی اگه امکان داره امانتی که دستتون هست رو به این نشونی ببرین : میدان انقلاب - ضلع شمال غربی - مغازه های زیر مسجد - مغازه ای که میوه مصنوعی داره - نجفی ممنون میشم - خوش باشید

شهروز

من با شبنم موافقم. بهتره پیداش کنی خوش باشی...

فريدون زاکانی

سلام! جالبه، حس اين نوشته ها توی چند تا وبلاگ ديگه هم هست... اين يک پديده اجتماعيه؟! نمی دونم.. اما جالبه. هم نوشته هم اون حس.