روزمرگی امروز...

چرا امشب قصد نداری بخوابی؟ الان نیم ساعتی می شه که منتظر sms شب بخیرتم. امروز داشتم فکر می کردم که راجع بهت بنویسم. اما هنوز هیچی به ذهنم نیومده.
امروز شیطنتم گل کرده بود. هر جا که برف لگد نخورده می دیدم، جفت پا می پریدم روش. باورت می شه؟ هیشکی پیدا نشد که یه گوله برف به طرفم پرت کنه. هیشکی! همه امتحان داشتن. کسی مثه من بی خیال نبود که تنهایی بشینه تو کافی شاپ دانشگاه و برای خودش ساندویچ و سوپ سفارش بده. مدام توی فتوکپی دانشگاه بودم. هی جزوه کپی می کردم. اما آخرش فتوکپی رو بستن و یکی از جزوه های من موند... رفتم اول خیابون ونک و یه کپی پیدا کردم که توش 4 تا پسر بودن. بسم الله گفتم و وارد شدم. دود سیگار بود و 4 جفت چشم که بدجوری خیره نگاه می کردن. ازش پرسیدم اگه کپی کردن زیاد طول می کشه، برم بعداً بیام؟! اما خوشبختانه کارمو زود راه انداخت و خیلی گرون حساب کرد. برای اینکه تمام مدت نگاهم نکنه، ازش راجع به تفاوت کیفیت پرینتر لیزری و جوهرافشان پرسیدم و شروع کرد به توضیح دادن! اما من گوش نمی کردم. فقط منتظر بودم کپی ها تموم شه. هوا سرد بود و ماشینا بوق می زدن. منم با شال گردنم و دستکش های پشمیم، از توی برفا راه می رفتم و ترانه "دنیا دیگه مثل تو نداره، نداره نمی تونه بیاره(!!!)" رو زمزمه می کردم. چشمم افتاد به شمایل نقاشی شده حضرت ابوالفضل...
حالا دیگه برگشته بودم توی دانشکده، امتحان هم تموم شده بود. جزوه رو به صاحبش پس دادم. سوار اتوبوس شدم و یه صندلی برای نشستن گیرم افتاد. Solitaire رو لود کردم و یه دست بازی کردم. امتیازم شد 82، اون وقت، متوجه شدم که تمام دود اگزوز اتوبوس میاد داخل.... احساس خفگی بهم دست داد. از روی صندلی بلند شدم و به خانم مسنی که بالای سرم ایستاده بود گفتم شما بفرمایید. کلی دعام کرد! اما هنوز نتونسته بودم جایی برای نفس کشیدن پیدا کنم...
توی ازدحام و شلوغی میدون بزرگ، تو تک ایستاده بودی.
لبخند عجیب زنی که فال می فروخت، میخکوبم کرد. انگار خوشبختی تو دستای سیاه و زبرش وول می خورد. چطور می تونست اینقدر شاد باشه؟!
... من که نمی تونم سگ واقعی بیارم تو خونه، سگهای عروسکی روی میز کامپیوتر نشستن و وضعیت امشب شون زیاد خوب نیست. یکی پاش درد گرفته و با کله خورده زمین. اون یکی مات و مبهوت به دیوار روبرو خیره شده. ازشون متنفرم!
امروز غروب همه چی عجیب بود. تاریکی، تو، صدای اذان... و من که داشتم چیزای تازه ای رو تجربه می کردم. من که درد جوانه زدن روی تنه درختم محو شده بود. امروز زمستون بود....
هنوز نخوابیدی؟ دیروقته....
امروز توی دود و دم اتوبوس، با دستام به میله لعنتی آویزون شده بودم که موبایلم گفت: " دینگ دینگ، u have a call" همه خندیدن! یکی گفت دیگه ازت بدم میاد!! تازه دانلودش کردم. تا زنگ می خوره همه میگن دیگه ازت بدم میاد، بدم میاد، بدم میاد!
چرا باید تو این اتاق این همه عروسک باشه؟ قشنگترین دکوری اینجا، یه کدوی تزئینی خشک شده ست که امسال از توی باغچه خوشگلی تو شمال چیدمش. هیشکی نمی دونه چطور ممکنه یه کدوی تزئینی دورنگ، این قدر زیبا خشک شده باشه، خودمم نمی دونم... دارم وقت تلف می کنم؟ تو هنوزم بیداری نه؟!

/ 5 نظر / 6 بازدید
keivan

کاش می شد قلب ها را صاف کرد ... لحظه ای آنان را بی بام کرد .... کاش ميشد در ميان عاشقان تکه ای نان خدايی جار زد ... ما کجاييم به کجاها می رويم ... عشق ها پوز خند ها تحقيرها ....(شعر خودم)

alireza

نگارشت قشنگ شده! حالا ديگه روزمرگيهات رو هم آدم با لذت می خونه!!

elham

او خوابش برده استو و موبالش در بغل. منتظر بوده تا ساعت هميشگی برسد ... او خوابش برد و تو برداشت ديگری کردی و نکردی..!

باروون درخت نشین

باید بگم خیلی خوش گذشت بهم! واقعا افرین، اینقدر گرم و ساده نوشتی که ادم حس میکنه تمام روز اونجا بوده و دیده چی شده! خیلی قشنگ بود!

sina

ثمر جان اخه فقط تو ساعته ۱۲:۳۰ ميخوابی کيه که تا صبح بيدار نباشه از بروبچس. راستی اگر می خوای بدونی چرا یکسال از نوشتن وبلاگ سرباز زدم سری به وبلاگ جدیدم بزن