زمانی که خاطره ها با تو لج می کنن، بارون می باره و شب نمناک و گرفته ای در پیش روست، اشک نریز... بیا بریم به سادگی پریدن یه پروانه، زیر بارون با هم قدم بزنیم. من کنج ذهن تو می شینم و بهت لبخند می زنم، شاید توی تاریکی بارون زده شب این شهر خواب آلود، منو ببینی و چهره مو توی زاویه های پنهان خاطراتت به یاد بیاری، هوا سرد شده و گونه های سیلی خورده از دست خیس بارون، شرمناک و گلگون شدن. می دونی، من و تو با هم فصل مشترکی داریم، و دستهای پرحرارتی که همدیگه رو با گرمای محجوب شون، نوازش می کنن. ببینم، سرخی گونه های تو از سرماست یا از شرم نگاه آتشین چشمهای آهویی که توی شهر گم شده؟

امشب می خوام بدزدمت، تو رو از لابه لای قطره های بارون بیرون بکشم و با غرور فریادت بزنم، اسم تو اینجا توی گرمخونه خاطراتم تکرار می شه و طنین آهنگین و غریبش، منو به یاد نم نم بارون میندازه. بیا، بیا توی گرمای ذهنم بشین. دستتو می گیرم و از زیر بارون بیرون می کشمت. اسمت رو با ترانه ها، تکرار می کنم و ازت می خوام همین جا بشینی و اون دستهای خجالت زده و پرحرارتت رو تو دستای من بذاری. وقتی که خاطره ها باهام لج می کنن و شب نمناک و گرفته ای در پیش روست، اشک نمی ریزم...باهات میام که به سادگی پریدن یه پروانه، زیر بارون قدم بزنیم.

/ 7 نظر / 6 بازدید
kimiagar

زیر باران چترها را باید بست!!!!

باروون درخت نشین

سلام،... راستش کم کم دارم به این میرسم جدا از اینکه یک روزنامه نگار خوبی، نویسنده ی خوبی هم هستی، این متن، متن زیبایی بود، احساس و خطوط ساده و این توانایی که میتونی متن های ادبی قشنگی رو بنویسی، کاملا خودش رو نشون داد، تبریک میگم، .... راجع به متن از من نظر نخواه چون اگه احساس به کلامی میگنجید، که دیگه احساس نبود، ولی میتونم بگم حس مطبوعی .... راستی این دفعه کی اومدی پیش من صفحه رو reload کن راستش من اپ کرده بودم ولی گویا ندیدی، یعنی فایرفاکس رفته temp و صفحه من رو از اونجا باز کرده، چون کامنتت بعد اپ جدیدم ولی تو متن قبلی... در مورد اینکه « فصل » رو با صدای من بشنوی، من خندم گرفته، چون من اینکار رو برای همه متنهام میکنم، و روخونیش رو ضبط میکنم، ولی فکر نمیکنم وجه ی درستی داشته باشه که من تو وبلاگ بذارمش، بنظرم خیلی خودبینی، در نهایت من هم مثل ادمهای دیگه یک مقدار خجالت سرم میشه((:!... بهت خوش بگذره، راستی داشت یادم میرفت بابت لینک، یادم نمیاد ولی من لینک تو رو تو لیست لینکهای وبلاگ اولم کنار گذاشته بودم و تاریخ صدورش با وبلاگ، که باعث افتخار منه! خوش باشی!

shahrooz

خوشحالم وقتی که خاطره ها باهات لج می کنند و شب نمناک و گرفته ای در پیش روست، تو به چنین نتیجه ای رسیدی!

sina

آبجی ثمر عاشق می شود !!! قشنگه ولی تکراری

حسام

اين متن مثل موزيکی ميمونه که از گوش دادن چندين و چند باره اون هرگز خسته نميشی.آفرين به اينهمه احساس...

mehdi

salam khanome saeedi. kheili ziba neveshte bodid.

آرضا

سلام خسته نباشی خانم ثمر سعيدی واقعا جالب بود ايشالله هميشه شاد باشی ضمنا با پيوند لينک موافقی ؟ فعلا بای