به!

ساعت حدود 4 صبح می شه و من با کله ای سبک اینجا نشستم! یه کله سبک... خوب.... دوست داشتنی. دیشب موهامو کوتاه کردم! یعنی راستش زدم! خیلی خیلی خیلی کوتاه کوتاه کوتاه!!! از تماشای خودم سیر نمی شدم. سالها بود که اینجوری موهامو نزده بودم، گمونم آخرین عکس "مو کوتاه" مال سه سالگیم بود. 20 سال قبل! خیلی عوض شدم. روحیه جدیدی پیدا کردم... 20 روز قبل، سارینا به دنیا اومد. الان زیبا و شیرین و دلچسب و خواستنی، بزرگتر و تپل تر و زرنگتر از هر نوزاد 20 روزه ست. بس که باهاش بازی کردم و اسمشو صدا زدم و بالا و پایین انداختمش و ورزش دادمش و روی تشکش غلطوندم و به تقلید دکتر تو بیمارستان، دستاشو از مچ گرفتم و بلندش کردم (!) بچه به شدت باهوش و شیطون شده!  راستش من یه "نوزاد دوست" وحشتناکم و خیلی از بچه کوچولوهای فامیل که الان برای خودشون درس مهندسی و غیره می خونن هم, بازیچه من بودن! اما از بین همه اونها سارینا یه موجود باورنکردنی یه. اونقدر شیطونه که رد صداها رو دنبال می کنه. عاشقشم و حس می کنم همون احساسیه که من به "خواهر نداشته ام" باید داشته باشم. پاره ای از وجودم! یک مساله ای این حس خوب رو تشدید می کنه و اون علاقه و رابطه بسیار خوب من و مادرش هست چون حس می کنم مادرشم اونقدر بهم نزدیکه که یکی از اعضای خانواده خودمونه (نسبی)
اما هرگز باور نمی کنم سبحان بابا شده! یادمه همیشه من و اون "بچه دوست های" خانواده بودیم و بچه ها رو اون می دزدید و فرار می کرد و من به دنبالش. بعدهم یواشکی گازشون می گرفت و من بچه هه رو ساکتش می کردم و تحویل مامانه می دادیم! الانم وقتی سارینا رو می دزده و من دنبالش می دوم و بچه با تعجب نگاهمون می کنه، بهم می گه برو بابا دخترمه!!! ول کن ( به شوخی) برو برو عمه ثمر بد! منم یه دونه می زنم تو شکمش ( به شوخی) و بچه رو می قاپم و فریاد می زنم عمههههههه قرررررربونششش بره اللللللللههههییییییی !!!! درست همین موقع هاست که سر و کله سینا پیدا می شه و با لحن باحالی می گه: جمع کنید بابا بچه می خواد عموشو ببینه!!، به سارینا حسودیم می شه که از هر قوم و خویشی یه دونه داره، اونم جوون و مهربون! حتی مامان من و مادرخانم داداشم که دو تا مادربزرگ جوون و ناز هستن، و حتی بابابزرگ های باحالش (خصوصاً بابای من که تو ماشین DJ Aligator گوش می کنه!)
سارینا حالا رفته و من موندم و شونصد تا عکسی که ازش گرفتم.
راستی امروز یه بازی جدید کشف کردم. بالش بازی با نی نی. این وسط پسرخاله ام هم رقیب ما شده و نه سارینا گذاشت ما بخوابیم و نه ما گذاشتیم اون بخوابه! طرفای غروب هم جیش کرد. کجا؟ روی مانتوی عمه ثمرش :D

2تا توضیح: بابت کامنت متاسفم. یه مزاحم پیدا شده که مجبور شدم اول، کامنتها رو خودم بخونم و تایید کنم!
بابت بدخطی ( یعنی جملات بی ربط و اینا ) هم متاسفم چون که از شدت خواب، در حال مرگم الان.

/ 7 نظر / 11 بازدید

mehdi

khosh be hale on niny

باروون درخت نشین

بچه همیشه خوردنی، ... امیدوارم بهتون خوش بگذره باهاش. اینقدرم بچه رو اذیت نکن، بیخود نیست اینجوری باهات حساب میکنه! بهت خوش بگذره.

Mariyam

mobaarak baashe

mona

سلام دوست عزیز، خوش به حالت که این بچه زیبا رو اینقدر دوست داری.

علی

سلام . فرصت ندارم بخونم اينجا رو دليلش رو هم گفتم تو وبلاگ . خيلی شرمنده .آپ کردم . فکر کنم بعد ماه ها چيزی نوشتم که ثمر خانوم افتخار بدن نظرشون رو درباره مطلب بنويسن . اين پست رو هم سيو کردم . می خونم . تو همين هفته ايشا الله دوباره فعال ميشم