وقتی به يه آرزوی ديرينه می رسيُ چه احساسی داری؟

تا چشم کار می کرد، مزرعه گندم بود و اونجا که دیگه چشمات نمی تونست بعد مسافت رو درک کنه، کوههای سر به فلک کشیده شروع می شد. آسمون هم، آبی خوشرنگ بود و لکه های سفید و تپل ابر، جا به جا، با کندی و سنگینی خاصی تو قلب آسمون شناور بودن. این طرف جاده، شاید 5 کیلومتر دورتر، تپه بود و درختای قد کشیده و گله های بز و گوسفند. ما هم اونجا بودیم. یه جمع دانشجویی که من دقیقاً غیر از بهناز، هیچ کدومشون رو نمی شناختم، تازه رسیده بودیم و استاد براشون حرف می زد و از زمین و هوا و ابر و درخت، اصطلاحات عجیبی مربوط به رشته شون رو به زبون میاورد... تعدادمون حدود 25 نفر بود، 12 پسر و 12 دختر جوان، به اضافه من، که مهمون افتخاری بودم و حالا اونجا حضور داشتم! از جمع فاصله گرفتم و نزدیک گله گوسفندها رسیدم.

هیچ کسی دیوونه تر از من اونجا نبود که اینقدر گوسفندها و بزها رو دوست داشته باشه. احساس می کردم به آرزوی دیرینه ام رسیدم! آخه حقیقتش، همیشه وقتی گله ها رو تو حاشیه جاده ها می دیدم که روی مرتع سبز روشن، گردش می کنند و می چرند، دلم می خواست منم اونجا بودم و از فاصله نزدیک نگاهشون می کردم! با این حال، هر بار که هنگام مراسم مذهبی یه گوسفند رو می دیدم که کنار خیابون بسته شده و بوی زننده ای ازش متصاعد می شه، روی تصمیم صرف نظر می کردم!
 گله شادمانه و با شیطنت، جست و خیز می کرد و حیوانات کوچک چهارپا، تمیز و خوشرنگ بودن. پشم بزها بیشتر نظرمو جلب می کرد، رنگهای قهوه ای و نارنجی و حنایی که با لطافت خاصی به هم آمیخته شده بودن، اما ظاهر گوسفندها، پشمالو و چاق و فربه بود و کله های کوچیک و شمایل خنگی که داشتن، بی اختیار منو به خنده وامی داشت، اونقدر شاد بودم که متوجه نشدم خیلی از جمع خودمون دور افتادم، دلهره عجیبی به دلم افتاد و تصمیم گرفتم به سمت اونا برگردم... ناگهان سایه ای پشت سرم افتاد، قلبم با سر و صدا تالاپ و تولوپ کرد و وحشت زده برگشتم.... دقیقاً خاطرم نمی یاد انتظار داشتم چه کسی رو ببینم، مرد چوپان؟ یه افغانی خطرناک؟!!  نه، اینجا یه پسر جوان خوش قد و قامت بود که کوله بزرگی به پشت و دوربین دیجیتال 7 مگا پیکسلی به گردن داشت! خنده ام گرفت.... چشمهای گرد شده و نگاه متعجب پسر، روی حرکات من ثابت مونده بود! بدون اینکه حرفی بزنه، با اشاره سر بهم فهموند که دلیل خندیدنم رو براش بگم. گفتم. اینو که به جای پسر چوپان اشتباه گرفته بودمش...!
لحظاتی بعد، جوان از من خواست که در نقش دختر چوپان، مدل عکاسی بشم، دانشجوها و استاد هم به سمت گله می اومدن، استاد فریاد زد: "چهره فتوژنیک شما برای اینکه مدل عکاسی بچه ها بشید خوبه، مایلید؟! "  بازم خنده ام گرفت و از خدا خواسته قبول کردم!!! بهناز با خوش ذوقی فراوان، چارقد نارنجی رنگی رو که ازش پولک های رنگارنگ آویزون بود، از کیفش درآورد و روی سرم انداخت و زیر سایه درخت، نی لبک به دست نشستم و بره کوچکی رو که کنارم بود نوازش کردم. فرت و فرت ازم عکس می گرفتن ولی نگاه اون جوان عجیب، با بقیه فرق داشت.
امروز که اومدم، ایمیل مشکوکی به دستم رسیده بود! با یه Attach بزرگ، بازش کردم و دیدم عکسهایی از من، زیر سایه درخت، نی لبک به دست، بره به بغل (!)، با چشمهای غمگین و معصومیت یه دختر چوپان _که حتی باعث تعجب خودم شد _ توی اون نامه پیوست شده و فرستنده نامه هم کسی نبود جز همون جوان!!! به سرعت فهمیدم ماجرا زیر سر بهناز بوده و اون منو فروخته و ایمیلم رو لو داده!
دلم می خواست بگم:  بهناز تو هم؟! آقای هنرمند جوان، شما هم؟!!!

/ 8 نظر / 7 بازدید
مونا مهربان

عليرضا

سلام... سفر خوش گذشت؟ خوشحالم که انقدر سرحالی... يکی از اين عکسا رو بده ما هم ببينيم!! :)

محمد

متاسفانه اين شماره به دست من نرسيد ولی ظاهرا در شماره قبلی اسم شما نبود چی شده؟

شهروز

هیچکی ندونه، من که می دونم چهرهء خواهر خوشگلم چقدر زیباست... ولی عجب عکسی بشه ثمر با چادر محلّی...!

من

ثمر تو هم؟

امير-کافکا

ابراهيم دچار توهمی است بدين قرار: او نمی­تواند یکنواخت بودن دنيا را تحمل کند. اما خب، واضح است که دنيا بی­اندازه متنوع است، چيزی که هر آن می­شود با نگاهی دقیق به مشتی از اين خروار به اثبات رساند. پس در واقع شکايت از يکنواخت بودن دنيا شکايتی است حاکی از اختلاط نه چندان عميق آن با تنوع دنيا.