ديروقت بود. ماه آنقدر سخاوتمندانه نور مي پراکند و ستاره ها طوري سوسو مي زدند که گويي آخر دنيا فرا رسيده و جهان تنها براي لحظه اي ديگر باقي خواهد ماند. در يک جاده خلوت و دهاتي خارج شهر، با ولع حيرت آوري هواي پاک را به درون ريه هايم مي سراندم، شيشه هاي ماشين تا به آخر پايين بودند و سنگيني سرم بيرون از آن حجم آهني قرار داشت و موها و روسري ام، در دستان سيلي نواز باد وحشي، يله شده بود... چقدر تنها بودم آن لحظه و تا چه اندازه حريص خواب...تندي و بيرحمي برخورد جريان هوا، با مژه ها و پلکهاي خسته ام، قطره اي اشک شور را گوشه چشمم به جا گذاشت و صداي قوي و خشن باد زوزه کش، ذهنم را در هجوم تند افکار ناخواسته، رها کرد. حتي در آن لحظات تاريک و بي فروغ هم، هيبت وهمناک درختان سر به فلک کشيده حاشيه جاده، در فضاي ديد من طنين سبزي داشت. با نفس هاي پرولع، بوي خاک نمناک و ساقه گياهان له شده زير پا و عرق بدن و کود حيواني را به درون سينه مي فرستادم و بازدم گرم و پرحرارتي برمي گشت و بخار مي شد و بالا مي رفت. هوا سنگين بود. سنگيني شبي گرم و تفتيده را داشت که با طراوت درختان به لطافت نشسته بود. آنقدر که دلم مي خواست در آغوشش بگيرم و دستهايم را به دورش حلقه کنم. دستهايم اما، به سختي بر روي روسري آويزان شده ام قفل شده بود و باد همچنان با موهايم بازي مي کرد. خنکي و سرعت باد، انگشتانم را به آهستگي تکان مي داد و از اين حالت رعشه اي در وجودم پديدار مي شد.
آن جاده بيرون شهر در چنين شبي مرا ديد که چگونه شادمانه نفس مي کشيدم و از بوي پهن حيوانات، شدت برخورد باد به پوست صورتم، آشفتگي و درهم برهمي موهايم و تماشاي سايه هاي شبح وار و وهم انگيز درختان هم، ابروهايم را در هم نمي کشيدم. و ماه از ستاره کوچکي که سمت راستش بود پرسيد: او چگونه از برخورد شديد هوا با صورتش، آزرده نمي شود؟ ستاره جواب داد: او عاشق است، اشک چشمهايش را نمي بيني؟ ماه سرش را خاراند و با تبسمي ساختگي گفت: نه! او دلش از سنگ است دارم تماشا مي کنم. ستاره گفت: اما او عاشق است. من ريزبين ترم از تو. ماه با طمانينه، کلمات دستچين شده اش را سبک سنگين کرد و با لحن تحسين آميزي گفت: اين دختر دل سنگي عاشق است اما عشق او زميني نيست. عشقي که در قلب اوست مثل......
هنوز هم زمزمه هايشان را مي شنوم. ساعتي مي شود که جاده را ترک گفته ايم و حالا ديگر در اتاق خودم هستم. اما هنوز از پشت پنجره، صداي خش خش و پچ پچ مي آيد و بي اجازه به خلوت نسيم گونه من و کامپيوتر و نت پد قديمي پرفايده ام سرک مي کشد. 

/ 7 نظر / 9 بازدید
mehdi

مثل عشق افلاطونی به ماه و ستاره ها؟ موفق باشی خانم عزیز.

Mariyam

چه شب ترسناکی

باروون درخت نشین

دلم میخواهد جاده پاییزی را، تا برگریز بارانی، وزیدن کنم، ... دلم میخواهد، فقط پاییز باشد و من و جاده ای از چنارهای بی برگی، در آغوش گندم زار. ... همیشه عاشق باشی، ... .

باروون درخت نشین

امروز حال و حوصله سر به سر کردن رو نداشتم، ولی میگم مگه قرار انتخابات کنیم، که نظر دادن نظارتی شده اینجا؟ خوشت باشه تا بعد.

شهروز

سلام. باید با ماه و ستاره صحبت کنم...

باروون درخت نشین

راستش خیلی وقت پیش تمام اهنگهای یانی رو گذاشتم برای دادشم و فراموش کردم، که اولین بار که فهمیدم محبوب ترین اهنگ بچگی ها که همیشه دلم میخواست تکرارش رو صد بار بشنوم مال اونه، بعد 2 ساعت پیاده روی وقتی داشتم در رو باز میکردم، احساس کردم، شبم ارومم، با یه اهنگ ساکت تر میشه! خوش باشی.