مي شناسمش
حالا ديگه 25 سالي بايد داشته باشه. اوايل که توي دانشگاه ديدمش به نظرم آدم خودخواهي اومد. توي کلاس هاي ترم 1، هميشه اظهار فضل مي کرد و بچه ها تصور مي کردن اطلاعات نفيسي داره. اما... کمي که گذشت فهميدم تمام دانسته هاش سطحي و پيش پا افتاده ست و به قول معروف فقط افه روشنفکري مي ياد. از اين عشق شريعتي هايي بود که کتاب هاي سنگين و حجيم حمل مي کردن ولي از اون کتاب ها، جز فهرست مطالب چيز ديگه اي نخونده بودن. از اينايي بود که چه گوارا پرست بودن و اسلام رو زير سوال مي بردن. اما حتي توي يه بحث کوچيک کم مي آوردن و به زورگويي و بد و بيراه گفتن متوسل مي شدن. آره خاطرم مياد که تقريباً هميشه روزنامه شرق زير بغلش بود!
ترم 2 که شد، جزو دوستاي من شد. من ازش خيلي کوچيکتر بودم. اما... اون با همه ادعايي که داشت دنباله روي من شده بود. خيلي خيلي دلش مي خواست به عنوان يه دختر شاد و شلوغ و شيطون معرفي بشه. اما ظاهراً شيطنت هاي من براش جذاب تر بود و تازگي داشت. براي همينم پشت سرم بود. زير دستم بود. خوشبختانه عادت به رياست و مديريت ندارم. و هرگز ازش سواستفاده نمي کردم. البته اون تکيه کلام هاي منو به کار مي برد. به شوخي هاي من مي خنديد. و ديگه هرگز توي کلاس اظهار فضل نمي کرد!
ترم 2 تموم شد. ناگهان يه اتفاقاتي پيش اومد. انگار عقده پيروي از شخصي که کوچکتر از خودشه، وادارش کرده بود زيرآبي بره! من اما، اهميتي ندادم. عکس العملي نشون ندادم.و اين مساله ناراحتش کرد. در حقيقت دلش مي خواست که وانمود کنه خيلي بهش خوش مي گذره. و خيلي طرفدار پيدا کرده...
ترم 3 اومد و من فقط باهاش سلام و عليک مي کردم و بس. کلي تلاش مي کرد بهم نشون بده و برام آشکار کنه که با ديگران مي ره و مياد و خوش مي گذرونه. منم اينو مي دونستم و کاري به کارش نداشتم. چون اون قدر دوستاي ديگه دور و برم بودن که اهميتي نداشت يکي شون بپره. اونم با يه همچين اخلاقي!
آره دختر خاصي بود. ترم 4 که شد هميشه آرايش غليظ مي کرد و مدام اسم پسرا رو زبونش بود. خوب مي فهميدم، حسادت از نگاهش مي باريد. بازم اهميت نمي دادم. مدتي بعد، بازم کتاب حمل مي کرد. عکساي شريعتي رو با خودش اينور و اون ور مي برد و تقريباً هميشه، جامعه شناسي آنتوني گيدنز تو دستش بود. اما نمره هاي ناپلئونيش، به خوبي نشون مي داد که طبق روال سابق، فقط فهرست کتابا رو مي خونه.
تا اينکه.....
اين روزا، خيلي از اون جريانات گذشته... ديگه اونم کاري به کارم نداره. حسادتش برام عادي شده، منم کاري به کارش ندارم. از بين اون همه دختر که اونجا دور و برم هستن، اصلاً برام اهميتي نداره که بخوام به اون فکر کنم. مهم اينه که من هر چي رو که آرزوي اون بوده به دست آوردم. نه با بدجنسي، نه با حسادت، بهترين چيزايي که يه دختر جوون مي تونه داشته باشه رو با صداقت و روراستي و بي پيرايگي به دست آوردم.
امشب شب احياست و نمي دونم چرا، به يادش افتادم. مي خوام براش دعا کنم. سعي کردم جوري ننويسم که حالت مغرضانه و يا تمسخر آميز داشته باشه. تنها مي خوام براش دعا کنم. بخاطر اون چيزايي که نمي شه گفت. چون، هر چي باشه من يه دخترم و دخترا همديگه رو خوب درک مي کنن.

/ 8 نظر / 5 بازدید
sargijeh

من هرچی فکر کردم نتونستم درک کنم علت این نوشته تو این شب چیه؟! به هرحال اینکه به دور از حسادتها می بخشیش و براش دعا می کنی بدون که هر بخششی مقدمه رهایش و گشایشه... یه چیزی رو من بهش معتقدم اونم این که جهان یک فضای آیینه ایه. هر صفتی که در هر کس میبینم یا یه جورایی با درجه متفاوت در خودمون هست که داریم تو آینه دیگران می بینیم یا احتمال کم اگر اصلا اصلا نبود یه هشداره که مواطب باش هیچ وقت اینجوری نشی!

sargijeh

آدمهای دیگه آموزگارایی هستند که خدا مجانی برامون می فرسته!!! مثل این دختری که ۲ ساله داره به تو چیز یاد می ده! اینجوری نگاه کنی باید خیلی هم عاشقش باشی... تو هم سعی کن که آموزگار و همراه خوبی براش باشی. سخنرانی امشب من تموم شد والسلام!!! پرانرزی باشی

میخ

سلام خواهر! قبول باشه! بی زحمت برای من هم دعا کن. جبران می کنم!!

جيليز !

خدا شفا بده ! اون طرف ها هم بيا

maryam

salam in neshoone mehre adame

sina

Samar jun in neveshtat vaghean jaleb bud va mese hamishe un sheytanate agahane va hushmandanat tush hoveida hast inke suzheharo be in ghashangi entekhab mikoni va khieli mujez hameye harfeto mizani baram jalebe, vaghena jameye alane ma az amsale un adam pore