پسرك تو آب شيرجه زد. شايد تا كمرش هم نبود... اما رفع عطش بود و داغي تن رو تسكين مي داد. يه رودخونه بود گويا. پر از بچه ماهي. حاشيه لجن بسته ي ساحل، جايي كه آب به قدر نيم بند انگشت هم نمي شد، مامن ماهي ريزه هاي تازه از تخم در اومده بود و اونجا كه آب تندتر مي شد، جاي مادراي يك وجبي شون بود كه تو گويش محلي، بهشون گفته مي شه: "كوولي". گل گرما بود و ساعت طرفاي 12 ظهر. پسرك فرياد زد: "اينجا خوبه! كف رودخونه حسابي شن و ماسه داره و آب، ساكن و ولرمه. بيا... بيا خانم. از دست مي دي ها."
بچه رو گذاشتم توي ماشين و بوسه مفصلي از لپش گرفتم. بعدشم زدم به آب.
راست مي گفت. اگه نمي رفتم از دست داده بودم. بدجوري هم!
اينجا سفيد رود بود. بستر سرسبز دورافتاده رودخونه تو حوالي منطقه اي به اسم "لولمان". جايي كه جز محلي ها، هيچ مسافري نمي دونه و تقريباً هيچ غريبه اي بدون دعوت پاشو اونجا نمي ذاره! پدرم تعريف مي كرد و من از تماس بدن بچه ماهي ها، با سر و صورتم غرق مسرت شده بودم. يك جور غواصي بدون دردسر بود و اون آب زلال و بچه ماهي هاي سرگردان كه هي به سمتم مي اومدن و فقط دم دم مي زدن!
گريه بچه، گرسنگي و اصرار همراهان براي برگشتن و ناهار خوردن، و من از اون تصاوير سير نمي شدم....
موقع رفتن يكي از جوانهاي همراهمون بهم نزديك شد و فرياد زد:" واي! اينجا رو نگاه كنيد... يه بچه ماهي يه سانتيمتري داره از توي گوشش در مياد!!" براي لحظه اي همه باورشون شد! ولي من حتي نشنيدم صداي خنده ها رو. چون چشمم به يه پروانه كوچك بنفش افتاده بود و غرق در خاطرات قديم بودم.

/ 6 نظر / 6 بازدید
باروون درخت نشین

الان دو روز بود، پای این سماورم نشسته بودم، که ببینم دنیا چه رنگ! راستش بعد که به همه ی جاهایی که سر میزدم سر زدم، وبلاگ رو باز کردم، و بعد اروم روی لینک ها از بالا کلیک کردم، و خوب وقتی ثمر رو انور ها دیدم، خیلی خوشحال شدم، چون آپیده بود! میدونی وقتی از شمال می نویسی، بعد انگاری دلم میگیره، بابا دلم برای کولی ها تنگ نشده که کنارم شنا کنند، ولی تا دلت بخواد دلم برای تردی کولی برشته شده، که کاملا غیراخلاقی تو تابه سرخ اش کرده باشند، و بعد بدون اجازه تک بزنم، و بعد داد همه رو در بیارم، یا برای باقالا قاتوق، ماهی دودی روی پلو، ورقه، بادمجون سرخ کرده، میرزاقاسمی، از این خوردنی ها گرفته تا بگم برات برای شنا کردن تو دریاش، یا شب بغل ساحل چادر ردن و تو تاریکی غواصی رفتن هاش، دلم برای همه روزهایی که میگفتم من از این شمال با این هوای شرجیش متنفرم، دلم برای سوختن و کرم نزدن، ای خدا بیشتر از همه برای کتاب خوندن زیر درخت دم ساحل، برای همه چیز شمال تنگ شده، ... .

باروون درخت نشین

ثمر راستی خوب کاری میکنی می نویسی ها، من واقعا جایی که حتما میخوندم رو داشتم از دست میدادم، خوب و خوش باشی و پر جوهر!!!

عليرضا

شنا تو درياچه ولشتم يه همچين حسايی داشت!

حميد

سلام خيلی خوب می نويسی موفق باشی

باروون درخت نشین

بی اجازه رفتم وب سایتت، البته من بی اجازه اینکار رو خیلی کردم، همه چی خوب پیش میره، کمکی از دست من بر میاد؟ امیدوارم خوب و خوش باشی!

شهروز

عجب! پس حسابی جای من خالی خوش باشی...!