سال ها پيش، شبی کتاب مسخ فرانس کافکا را می خواندم.بعد از اينکه کتاب را تمام کردم، خواب به چشمانم غلبه کرد و صبح روز بعد که از خواب بيدار شدم، برای لحظه ای دنيا در نظرم تيره و تار شد وحس کردم به آخر خط رسيده ام!!! ... و مانند گره گوار سامسا، تبديل به يک حشره ی زشت و سياه و نفرت انگيز شده ام، با سری کوچک، شکمی به شدت برآمده، بالهای زشت و بدترکيب، و پاهای نازک و پرزدار، که قادر به حرف زدن نيست و صدای حشره از خود در می آورد... اين احساس به قدری در من واقعی بود که هنوز هم پس از سال ها، از به يادآوری آن صبح وحشتناک، هراس در قلبم می افتد و با تمام وجود، خدا را شکر می کنم که انسان هستم و خواهم ماند.

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤