داشت به اين سمت مي اومد با يه لباس نارنجي چرک و چروک که به تنش زار مي زد. و با دستاي سياه و کثيفي که چسبيده بودن به کمر جارو.
موهاش اونقدر چرب و به هم ريخته بود که گمون مي کردي احتمالاً چند ماهي هست که رنگ آب و شامپو به خودش نديده!!
اما توي اون هيبت ژوليده و نامرتب، اونقدر چشماش مظلوم بود که تو رو به ياد بچه آهوي گم شده در صحرا مينداخت. شايد تعبير بچه آهو براش مناسب نبود. اما قطعاً گم شده بود. نوراي تند شهر توي چشماي هراسانش منعکس مي شد و فرياد مي زد که اون متعلق به اينجا نيست.
شايد بيشتر از 18-19 سال نداشت. دسته اي نوجوان همسن و سالش، با چهره هاي شاد و موهاي ژل زده از کنارش گذشتن و اون فقط به بستني قيفي هاي توي دستشون نگاه کرد. شايد گرسنه بود. شايد هم.... نمي دونم.... يادم نيست کجا ديده بودمش.
چند ماه بعد:
اون شب توي بيمارستان همه بالاي سر بيمارمون بوديم و دلخور و ناراحت. قصد داشتيم هرچه سريع تر بيمار رو از اونجا، به يه بيمارستان درست و حسابي ببريمش. گوشه اي از راهرو ايستاده بودم. مدام مريض هاي تصادفي مي آوردن و من حتي طاقت نداشتم نگاهشون کنم..... ناگهان اونا رسيدن. يه جوان ژوليده ي نارنجي پوش. که لابد جاروش رو بيرون گذاشته بود. روي تخت هم، يه جوون ديگه دراز کشيده بود. اونم لباس نارنجي داشت و ظاهراً موقعي که داشت خيابون رو جارو مي کشيد،ماشين بهش زده بود. اونا مثل بچه آهوهاي گم شده در صحرا به اطرافشون نگاه کردن و هراس و وحشت توي نگاهشون بيشتر و بيشتر مي شد. نمي دونم از چي ترسيده بودن. از اينکه توي شلوغي و ناامني بيمارستان گم بشن؟ يا از اينکه هيچ پولي براي بستري شدن مريض تصادفي شون نداشتن.... اون شب مظلوم ترين مريض بخش اورژانس، نوجوان رفتگر بود با همه ي دلخستگي هاش و همه ي غم بزرگ توي نگاهش... براي لحظه اي ناراحتي تصادف عزيزمون، فراموشم شد. با نگاه دنبالشون کردم و حدس زدم غريبانه تر از اين صحنه ها در هيچ کجاي دنيا ممکنه پيدا نشه.......
ولي خب در هر حال.... سنگيني نوشتن اين موضوع از دوشم برداشته شد، البته خودمم نمي دونم با نوشته شدن اين چند خط، چه باري از دوش امثال اون رفتگر جوون برداشته ميشه؟

نوشته : گلایه ها در ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤