مثلاْ برای شما عاشقا

چشماتو ببند و بهم بگو چه حالی شدی وقتی که گفت: هیشکسی رو قد تو دوست نداشته تا حالا.... اون موقه دلت نمی خواست، که قدت اندازه ی یه آسمون خراش 100 طبقه بود؟
بهم بگو زود باش، که وقتی اولین بار دستشو لمس کردی و گرمای دستش به زیر پوستت دویده بود، دوست نداشتی که درجه می ذاشتی و می فهمیدی چقدر وجودت داغ شده حتی در حد تب؟!
بگو که تو روزای مسافرت اجباری، چطوری درد دور بودن از اونو تحمل می کردی؟ مگه تو نبودی که شبا براش بوس می فرستادی؟ که از اون همه فاصله بره روی لباش بشینه و پیغام تو رو هم به گوش دلش برسونه؟
بگو بینم.... یالا بگو.... چقدر از دیدنش خوشحال می شی؟ چقدر دوست داری باهاش باشی؟ چقدر قبولش داری؟ چقدر برات مهمه؟ همش قدر یه دنیا...یه آسمون....یه بغل پر از گلهای بهاری...
نگو که چرا دارم اینا رو می نویسم.... تعجب هم نکن.... بهار اومده....بدو برو بهش بگو که چقدر دوستش داری، اصن هم خجالت نداره. اینجا هم همه فهمیدن که تو یه طوریت شده دیگه. دستت هم که به سلامتی و میمنت رو شد!!!! با اطمینان عاشقش باش و همراهیش کن.  تازه اگه بخوای بیشتر از اینا همه نفهمن که چی شده، دیگه ننویس. فقط برو بهش بگو که می خواهیش قدر یه دنیا... یه آسمون.... یه بغل پر از....؟ اگه گفتی!!!

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤