يه ذره درد دل

احساس می کنم شهرمون امسال، خيلی ديرتر از سال قبل داره به استقبال عيد می ره. سال قبل هوا بهتر بود و درختا زودتر جوونه زده بودن و شکوفه داده بودن. شايد مردم هم حس بهتری داشتن. اونچه که نشون می ده سال نو داره مياد، مثه هميشه، شلوغی سرسام آور خيابون هاست و گرونی همه چيز.

يادمه وقتی ما بچه بوديم و زمان جنگ بود، موز ميوه ی اعيونی بودش و پرتقال يه ميوه پيش پا افتاده. جوری که اکثر خانواده ها به بچه هاشون ، تند و تند آب پرتقال می دادن و خيلی کمتر شيرموز !!! اما حالا دقيقاْ برعکس شده. موز يه ميوه ی پيش پا افتاده ست و پرتقال يه ميوه ی درجه يک و لابد اعيونی .

منم مريضم بچه ها. امروزم خونه موندم.  هر چی به درخت چنار پشت پنجره ام نگاه می کنم جوونه ای نمی بينم. چرا نمی خواد باور کنه که بهار داره مياد؟

اما من بالاخره باور کردم. هر سال که می گذره و بزرگتر می شم، زندگی برام سخت تر می شه. شايد قبلاْ بزرگترين دغدغه هايی که داشتم کنکور بودش و قبول شدن دبيرستان و همين.... اما از سال ۸۴ يک دوجين دغدغه (!) به زندگيم اضافه می شه. در هر صورت از اومدنش خوشحالم.

راستی تولد بچه ی منم نزديکه  گلايه ها رو می گم. تولد دو سالگيش نزديکه. چه زود دو سال ازش گذشته. نه؟

نوشته : گلایه ها در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۳