سلام زندگی

من الان توی سايت دانشگاهم و دارم اينو می نويسم. ديروز سر کلاس، وقتی که بخاطر پادرد، ۴ زانو روی صندلی نشسته بودمو داشتم آدامس می جويدم ـ !!! ـ دکتر شيخی بهم يه متلک گفت. منم که خواستم جبران کنم جوگير شدم و به عنوان داوطلب برای ارائه کنفرانس، دستمو اول از همه بردم بالا . پس... هنوز هيچی نشده، اين هفته کنفرانس دارم.

امروز صبح که حوصله ام سر رفته بود و استاد جامعه شناسی شهری اصلا خوب درس نمی داد، برای دوستم جک می نوشتم و اون می خنديد. منم از خنده ی اون می خنديدم!! استادمون يه خانم دکتر مکش مرگمای از خود راضی هستش!!!!!!!!!! اومد ضد حال بزنه. بهم گفت: خانم شما!!! تعريف جامعه شناسی از ديدگاه دورکيم رو بگو. منم گفتم!!! کم نياوردم. استاده ضايع شد. آخيشششششششششش چه کيفی داد. مثلا می خواست منو ضايع کنه.

خب... اين ترم از استادام زياد راضی نيستم. فقط يه دکتر هومن داريم که خيلی باحاله. تمام مدت با حسرت از اين حرف می زنه که چرا به ايران برگشته و موقعيت خوبش رو در فرانسه از دست داده. خودش هم اذعان می کنه که يه آدم غربزده ست!!! می بينم که اين کيس خوبی برای تحقيقه!!! بنابراين بعدا ازش بيشتر می نويسم.

خداحافظ زندگی.

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳