روز بد شانسی يعنی همين...

امروز برام روز بد شانسی بود. صبح خواب موندم. با زحمت ماشين گيرم اومد. دير رسيدم دانشگاه. همون موقع بارون شديد شد و خيس آب شدم. وقتی برای صرف ناهار نبود. علاوه بر اون، ناهار هم بدترين غذای ممکن بود. بی خيالش شدم. استادمون نيومده بود. يکی از نمره هامون اعلام شد و من بدترين نمره ی کل اين سالها رو گرفتم که يه شوک بود حسابی :((  .... تصميم گرفتم برم سايت دانشکده تا از اين حالت در بيام. علاوه بر اون، کمی هم کار داشتم. اما... تو همون ده دقيقه ای که من اونجا بودم و منت اين و اونو می کشيدم که يه جا گيرم بياد، تصميم استاد کامپيوتر بچه ها ی ساعت بعد، عوض شد و کلاسشون رو انداخت به همين ساعت !! بنابراين منم رفتم بيرون. رفتم سايت دانشگاه. که سرعتش خيلی پايينه... درست نيم ساعت تلاش کردم تا يکی از پی سی ها رو به شبکه وصل کنم. هر ترفندی که ممکن بود پياده کردم. از جمله اينکه، چون کامپيوتر های ديگه باعث کاهش سرعت شبکه ميشن، هر کسی که پا می شد و می رفت، منم پی سی اونو شات دان می کردم و هر کسی می اومد روشنش کنه می گفتم که اين خرابه !! اما نتونستم خودم به شبکه وصل بشم. بعد از نيم ساعت وقت تلف کنی، گفتن که امروز سايت مشکل داره لطفاْ بفرماييد بيرون !! ساعت شده بود نزديکای ۳ و من گشنه شده بودم. رفتم که ساندويچ بخرم از يکی از دانشکده ها. اما تموم شده بود. رفتم بوفه اصلی دانشگاه. بعد از کلی منتظر واستادن، متوجه شدم که ساندويچ های اونا هم تموم شده. تصميم گرفتم برم رستوران نزديک دانشگاه !!  اما... بعد از کلی پياده روی بارونی، ديدم که اونجا بسته ست... برگشتم به دانشگاه و تصميم گرفتم که برم به سايت کتابخونه سری بزنم. اونجا سرعتش خيلی خوبه. منتها يه مسئول بداخلاق داره که ساعت ۳ اون می ره و همه ی بچه ها از ساعت ۳ به بعد به سايت سر می زنن. اما.... اونم نرفته بود !! ای بابا... از طبقه ۷ بايد می اومدم پايين. از شانس بد من، آسانسورای طبقات فرد درست همون لحظه خراب شدن. از پله ها رفتم پايين طبقه ۶ که با آسانسورای زوج برم پايين. ولی کلی صف بودن اونجا. کلی منتظر موندم. آخرشم، که بالاخره يه جا توی آسانسور گيرم اومد، درش بسته نمی شد که من مجبور شدم بيرون برم و... آخرش با عصبانيت، از پله ها رفتم پايين. از اونجايی که ناهار نخورده بودم و تازه از چيزای شيرين هم خوشم نمی ياد، تصميم گرفتم برم و يه چيپسی چيزی بخرم... خلاصه، چترم هم که همون روز خراب شده بود و مجبور بودم زير بارون خيس بشم. کلی رفتم تا رسيدم به بوفه ی دانشکده ی خودمون. ولی دقيقاْ همون لحظه تعطيل کرده بودن و اون آقاهه داشت می رفت :((  به خودم گفتم خوبه که من آخرش امروز توی روز بدشانسی هام نفله نشم !!  رفتم بوفه ی دانشگاه، اونم تعطيل کرده بود بالاخره رفتم بيرون از دانشگاه و توی خيابون يه مغازه پيدا شد که بسته نباشه !!!  برگشتم سايت کتابخونه. اون مسئول بداخلاقه رفته بود. ولی حالا جا نبود !!  آووووه ... يه عالمه منتظر موندم که يه جايی خالی بشه. با يه خانمی که رديف آخر نشسته بود هماهنگ کردم که وقتی پا شد جاشو به من بده. اما اين بار قرار بود خوش شانسی بيارم. زودتر از موعد يه جا خالی شد اما درست بغل دست مسئول سايت. از اونجا که توی سايت کتابخونه فقط بايد سرچ کنی، کار منم کلی سخت شده بود. و با کلی احتياط، چندين صفحه باز کرده بودم که اگرم کسی بهم گير داد صفحه ی سرچ رو فعال کنم. اما درست همون لحظه، حتی اون مسئول خوبه سايت هم بهم گير داد که : خانم صفحه ميل رو ببند. فقط سرچ !!!!!  بالاخره.... غروب شد و کارام تموم شد و داشتم برمی گشتم خونه. اما... از اون روزايی بود که ماشين گير نمی اومد. خدا می دونه چقدر موندم واسه ماشين. البته برام ديگه عجيب نبود !! چون تا يه ماشين رو نگه می داشتم يه هو شستاد نفر از در و ديوار می ريختن توی ماشينه و خودم می موندم !! آخر از همه من رسيدم. خيلی ديرم شده بود. اون مسيری رو که بايد تا خونه پياده می رفتم، تقريباْ دويدم. چون به هر حال اينکه دو دقيقه هم زودتر می رسيدم خودش کلی بود. که مادرم طفلی از نگرانی نجات پيدا کنه. توی اين مسير پياده روی، که شبيه دوی سرعت بود، هی به مامانم فکر می کردم که الان چقدر نگرانمه. وقتی خونه رسيدم ديدم هيچ کس خونه نيست !!‌ :(( آخه چرا اون قدر تند راه رفته بودم که پاهام درد بگيره ؟ اگه می دونستم هيچ کسی خونه نيست خب چرا می خواستم فقط دو دقيقه زودتر برسم ؟ خب... می تونيد تصور کنيد که وقتی کسی خونه نباشه شام هم نيست. خودم دست به کار شدم و شام درست کردم و جاتون خالی به جای ناهارمم خوردم. ولی تازه يادم اومد که يه کار درسی خفن و عقب افتاده دارم که هيچ يادم نبوده.  :((  با کلی عجله، اون کارم ساعت ۱۱و نيم شب تموم شد. با خوشحالی اومدم که بشينم پای کامپيوتر و اين پست رو بنويسم. ولی... کامپيوتر اشغال بود. از معدود اتفاقات خونه ی ما !!  منتظر موندم کلی... تا بالاخره نوبتم شد........ خوشحالم که ۴ دقيقه ی ديگه اين روز تموم می شه. چون می ترسيدم که با اين وضعيت بدشانسی، آخرش من نفله بشم امروز.

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳