زندگی از زبان ديگران

... پدر بزرگم می گفت: زود زن نگير، اما هر وقت ديدی داری به خاطر يه زن، از خودت بی شخصيت بازی در می آری، و وقتی اونو می بينی، آن قدر هول می کنی که دست چپ و راستت فراموشت می شه، حتماْ اونو بگير.

اعتراف می کنم که وقتش رسيده. همين امروز صبح وقتی به ياد خانم منشی بودم و از تو خيابون رد می شدم، يه دفعه يکی ازم پرسيد: آقا ببخشيد، اداره ی گذرنامه، سمت چپ اين خيابونه، يا راست؟ باور کنين يک لحظه، بله يک لحظه، اصلاْ سمت چپ و راستم رو فراموش کردم.

يه نگاه به اتاق خانم منشی می اندازم که هم از من آدم حسابی تره، هم لابد درآمد بيشتری داره، آخه کی فکرشو می کنه که اون، با اين موقعيتش همه چی رو ول کنه. زن يه شيشه شور بشه؟

باز ياد حرف بابا بزرگم افتادم. می گفت: هر کسی رو نگير؛ اما اگه از من می شنفی، کسی رو بگير که ازت يه سر و گردن بزرگتر باشه. می گفت: يادت باشه پسر، آدم بايد رشد کنه، زنی که از آدم سرتر باشه، می تونه باعث بشه تو رشد کنی.

نمی دانم چه کار کنم. من کجا و او کجا؟

            ......................

از : چارديواری، ضميمه ی روزنامه ی جام جم

نوشته : گلایه ها در ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳