دير...از خواب بيدار شد... صبحانه خورد... غصه خورد... گريه کرد... سيگار کشيد.... و به تو فکر کرد...ناهار خورد... روزنامه خوند...آه کشيد... به تو فکر کرد....کتاب خوند.... پای کامپيوتر نشست....اشک ريخت...به تو فکر کرد...پرده های پنجره اتاقشو جمع کرد....آفتاب کمرنگ و بی جون زمستون، به درون اتاق خزيد.... گلدون های پشت پنجره رو ناز کرد... به تو فکر کرد....بيرونو نگاه کرد... اسمتو زمزمه کرد.... موسيقی گوش کرد... درس خوند...به تو فکر کرد....قهوه خورد.... خودشو توی آينه نگاه کرد... باز هم به تو فکر کرد...
غروب شده بود... يه سر رفت بيرون از خونه...برگشت... سردش بود... به تو فکر می کرد... شب شده بود... شام خورد... کتاب خوند...تلويزيون تماشا کرد... بازم بهت فکر کرد... پای کامپيوتر نشست.... دلش يه سيگار ديگه می خواست...آدامس می جوييد... موزيک گوش می کرد... به تو فکر می کرد... وقت خوابش شده بود...دراز کشيده بود... خوابش نمی اومد... چراغ مطالعه رو روشن کرد... اين جملات رو نوشت... و در حالی که بازم به تو فکر می کرد... کم کم چشماش روی هم افتاد و... خوابش برد... حتی تو خواب هم به تو فکر می کرد..............

نوشته : گلایه ها در ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳