امشب، هيچ شانه ای مرهم اندوه من نيست.

دستی به ياری ام نمی آيد تا غصه ها را پس بزند. قلبی برايم نمی تپد و چشمی برايم نمی گرید. امشب... تنهايم... تنها تر از باد... باد ولگرد خانه به دوش ... غمگينم.... غمگين تر از برف...برف سرد و بی احساس... امشب.... چشمانم گريان است...گريان تر از ابر...ابر سياه دور افتاده.

خشکيده تر از درخت، درخت بی برگ و ريشه... تيره تر از غبار... غبار بيهودگی لحظه ها..


 :: درسته، حس تلخی داشت دختری که اين کلمات رو به هم می بافت. از عمق چشماش می شد بخونی که چقدر غصه داره... شب غمگينی بود و در و ديوار به حالش گريه می کردند. اما چيز ديگه ای که بيشتر عذابش می داد، اين بود که نه خودش می دونست چشه و نه ديگران. حداقل کاش می تونست بفهمه که چه مرگشه  اما اين مشکلی بود که نمی تونست حلش کنه ::

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳