دزدکی نه، مثل يه سايه از کنارت می گذره...

 توی شهر بزرگ، خيلی ها هر روز می ميرند. خيلی ها مرده اند و تو خبر نداری. بعضی ها مرده اند و خودشون خبر ندارند. بعضی ها مرده اند و خيال می کنن که زنده اند. خيلی ها هم تعريف شون از زندگی برابر مردگی هستش...

توی شهر بزرگ، خيلی ها فقيرند و به نون شب محتاج. بعضی ها فقيرند و به محبت محتاج. بعصی ها فقيرند و به فرهنگ محتاج. يه عده ای فقيرند. خيلی فقير و به خدا محتاج. می دونستی فقر چه شکل های متنوعی داره؟!!

توی شهر بزرگ، خيلی ها همديگه رو دوست دارن. خيلی ها هم همديگه رو دوست ندارن. بعضی ها دوست داشتن شون خالص و بی رياست. بعضی ها هم دوست داشتن شون با هزار تا حساب و کتاب و ادعاست.

توی شهر بزرگ، بعضی ها می خوان لاغر بشن. بعضی ها می خوان چاق و خوش اندام بشن. بعضی ها بينی های کوچولو دارن. بعضی ها سراغ جراح زيبايی های خوب می رن. بعضی ها هفت قلم آرايش می کنن. بعضی ها ديگه مرد بودنو به سيبيل داشتن نمی دونن، به يه سری چيزای ديگه می دونن.

توی شهر بزرگمون، بعضی ها هنوز کتاب می خونن. خيلی ها فقط تی وی نگاه می کنن. خيلی ها فقط چت می کنن. بعضی ها هنوزم روزنامه می خونن و اخبار گوش می کنن. خيلی ها هم دانشجو هستن. خيلی ها...!!!

توی شهرمون اون گوشه موشه ها، يه دخترکی هست که گلايه ها رو می نويسه. گاهی دلش پر از گلايه ست و گاهی هم نيست. دزدکی نه، مثل يه سايه از کنارت می گذره. اين افکار به ذهنش هجوم ميارن. مثل يه سايه، توی شهر قدم می زنه و کنار جوی آب و درختا راه می ره و زير برف و زير بارون و توی سرما و حتی توی گرما، قدم می زنه و هميشه به شهر بزرگ فکر می کنه... شايد الان که می خوای بيرون بری، بتونی ببينيش که بازم داره قدم می زنه و به آدمای خوب و بد شهر بزرگ، فکر می کنه... شايد اون لحظه از کنارت رد شده باشه... اصلاْ می تونی آدما رو ببينی؟ يا اينکه اونا برای تو هم، مترسک و آدمک هستن؟ (!!؟؟)

نوشته : گلایه ها در ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳