از روزگار... دلم گرفته

توی اين دو سال، اولين باره که آنلاين می نويسم. ساعت ۲ و ۳۰ دقيقه ست و منم بيدارم. تمام مدت اين ترانه توی ذهنمه:

:: از روزگار... دلم گرفته.... از اين تکرار.... دلم گرفته..... دلم می خواد گريه کنم بارون ببار دلم گرفته... دلم می خواد گريه کنم، گريه کنم، گريه کنم.  ::

فارسی ساز هم که نداشتم. اولش اين پست رو فينگيلش نوشته بودم. البته خيلی با اين فرق می کرد :)) اما بعد احساس کردم که خوندنش سخته و به هر ترتيبی که بود، اومدم و فارسی نوشتمش.

شب غمگينيه خب.... شنبه ست ديگه. خواب امشب ازم فراريه... آروم و قرار ندارم.

 :: از من ديگه... هيچی نمونده، يه قصه ام صد باره خونده... امروز هوا، هوای گريه ست، گونه هامو بارون پوشونده....... ابر غمم، بارون نمی شه.... درد سکوت درمون نمی شه... بخون برام از پشت شيشه... درد سکوت درمون نمی شه....  ::

چقدرم اين ترانه رو دوست دارم يه وقتايی... خيلی می چسبه انگار. شايد يه وقتايی احتياج پيدا می کردم که اين ترانه رو زمزمه کنم و گوشه ی کتاب و دفترم بنويسمش. شايد اينجوری درد سکوت درمون می شد و قلبم بدون اينکه گريه مو ببينه احساس سبکی می کرد. اين شبا که آدم غصه داره و خواب به چشمش نمی ياد بايد با کی درددل کنه؟ خدا هم امشب سرش شلوغه انگار :( همه چی ساکته و همه جا غرق در غبار... هوا بس ناجوانمردانه سرد است.   :(

نوشته : گلایه ها در ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳