زمستون اومده و....

وقتی به تقويم ديواری نگاهی بندازی، متوجه می شی که زمستون اومده... هوا سردتر از هميشه ست و شلاق طبيعت به تن درختها، محکم تر از هميشه.

زمستون رسيده و به خودت می لرزی که فقط سه ماه از سال مونده... چرا اين قدر زود می گذره؟؟ زمستون که می رسه به ياد درس های نخونده و تحقيق های انجام نشده می افتی و هيجان و نگرانی بابت اينکه : ديگه چيزی به امتحانای آخر ترم نمونده.

زمستون می رسه و دلت می گيره بخاطر اينکه : بازم هر روز هوای تهران آلوده تر از ديروزه و احساس می کنی نفس تنگی گرفتی... دلت يه برف حسابی می خواد و يه آدم برفی تپل و سفيد و بانمک. به خودت ميگی : يعنی ميشه امسال زمستون يه برف درست و حسابی بباره و تموم شهر رو سفيد پوش کنه؟؟!!

خب خب !! زمستون اومده و ميوه های زمستونی و انار دون دون و پرتقال های درشت و آجيل و خشکبار مخصوص شبای زمستونی و دور هم نشينی و يه سری چيزای خوب ديگه.

می دونستی که گرمای يه عشق، می تونه سرمای زمستون رو برات مطبوع و دوست داشتنی کنه؟ خب پس بهتره مثبت باشی و بگی : زمستون اومده و يه عشق تازه و دو تا قلب گرم و عاشق، که هيچ سرما و يخبندانی بهش کارگر نيست. ( البته اينم نظری بود خب!! )    ‌:))

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳