بالاخره يه روز پای کامپيوتر، جان به جان آفرين تسليم می کنی

:: امروز عصر، برف قشنگی باريدن گرفته بود...هوا سرد و تگری شده بودش و برگ درختا، کف خيابون ريخته بود. توی جوبای کنار خيابون هم، آب گل آلود، با کلی سر و صدا جاری شده بود. امروز عصر، هی برف می اومد و هی بارون می باريد و هی مردم يخ می کردن... اوضاع و احوالی بود خلاصه.

توی برف، قدم می زدم و به خيلی چيزا فکر می کردم :) دستام يخ کرده بود. اما خيلی گرم بودم. يه احساس آبی رنگ داشتم. به رنگ آسمون بهار... به طراوت بوی بهار نارنج... به سرخوشی يه نفس عميق توی يه دشت پر گل... نمی تونم دقيق بگم، مثه همه چيزای خوبی بود که ممکنه باشه.

کمی که گذشت و هوا سردتر شد، دور و برم خلوت تر شده بود. مردم توی ماشينای گرم شون نشسته بودن و يه کارگر رستوران، با لباسای نازک، زير برف داشت زباله های رستوران رو خالی می کرد...توی ذهنم موزيک ملايمی پخش می شد. دختری توی يه کافی شاپ، ساعت ها منتظر دوست پسرش نشسته بود، راجع بهش بحث می کرديم و به ذهنم اومد که آيا اون دختر، ارزش انتظار رو می دونه؟! :)) ... آسمون تيره و گرفته بود و خبری از گربه های تو کوچه ها نبودش. يه لحظه که به خودم اومدم، حس کردم همه چی برام تازگی داره. يه جور خاصی بودم. گيج و منگ، مدام پراکنده گويی می کردم و حالت آدمای خواب نما شده رو داشتم.

ميون اون همه سرما، يه چيزی باعث می شد که احساس دلگرمی کنم. يه چيزی، يه حسی، هرگز تنهام نمی ذاشت...

وقتی به خونه رسيدم، خسته بودم. خسته تر از اون که حتی بتونم دست و صورتمو بشورم و لباس عوض کنم... اما اون قدر فکرم مشغول بود که حد نداشت. يه جورايی انگار که نياز داشتم اين روز برفی، موندگار بشه... به خاطر همين هم، با اون همه خستگی و آشفتگی، بازم پای کامپيوتر نشستم. يه عکس يادگاری انداختم :)) و اين جملات کسل کننده رو تایپ کردم. الان هم که می خوام بذارمشون توی گلايه ها... که موندگار بشه. فقط و فقط و فقط به خاطر دل خودم :))  ::

نوشته : گلایه ها در ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۳