سال گذشته، همين موقع ها بودش که با دکتر تهرانی کلاس داشتيم: مبانی روانشناسی... به خاطرم هست که درست روز اول دانشگاه، سر کلاس مون اومده بود و زمانی که متوجه شد بچه های ورودی جديد هستيم، لبخند تلخی زد و گفت: از صميم قلب آرزو می کردم که ای کاش در روز اول ورودتون، آدم بهتری رو ـ نسبت به من ـ می ديديد !! حرفش برام عجيب و معنی دار بود.

دکتر تهرانی خانوم بود. يه خانومه ريز نقش و بسيار لاغر اندام. به کلاس تسلط کافی داشت و استاد خوبی بودش. هر چند که ما خيلی اذيتش کرديم

از اون استادهايی بود که کلی با بچه ها راه می اومد. قبل از امتحان، يه سری از بخش های کتاب رو حذف کرده بود و ما حسابی اميد داشتيم که از درسش بيست بگيريم.

اما بعد که نمره ها اعلام شد، اعتراض همه در اومد و هيچ کس باور نمی کرد که اينقدر توی نمره دادن سخت گير باشه. منم از دستش عصبانی شدم و هميشه و همه جا می گفتم که : اون با دادن نمره پايين توی درس سه واحدی باعث شد که معدل ترم اولم بالای ۱۷ نشه... به خودم می گفتم که تا آخر عمرم فراموش نمی کنم که در حق من بدی کرده.

بعد از اون، هرگز دوباره دکتر تهرانی رو نديدم که بخوام در مورد کار وحشتناکش ـ که از دم نمره ها رو پايين داده بود ـ باهاش صحبت کنم. اما خاطرم هست که يه بار، يه جايی از يه منبع غير رسمی شنيدم که اون به بيماری سرطان مبتلا شده.

ديروز سه شنبه، وقتی وارد دانشکده شدم، اول از همه چشمم افتاد به آگهی ترحيم روی برد......... با ناباوری خوندم و فهميدم که خانم تهرانی فوت کرده. اشک تو چشام حلقه زد و برای شادی روحش فاتحه خوندم. وقتی هم که به خونه رسيدم، براش دعا کردم و از خدا خواستم منو ببخشه که به خاطر چند نمره پايين تر يا بالاتر، سعی کرده بودم نسبت به اون کينه داشته باشم...

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳