همش علامت سوال داره !!!!

چرا وقتی که سرم خيلی شلوغ می شه ديگه تمرکز ندارم که چيزی بنويسم. چرا به نظرم مياد که گاهی حتی خودم رو هم فراموش می کنم. واسه چی حتی گلدونامو، حيوونای خونگی مو، کتابامو، کامپيوترمو، همه رو فراموش می کنم. چرا همه چی زود يادم می ره.

برای چی دوستامو فراموش نمی کنم (!!!!!!!) خنديدن و با بچه ها بودنو هرگز فراموش نمی کنم. چرا اين قدر رفيق باز شدم. برای چی حتی کلاسامو نمی رم که بيشتر با دوستام باشم.

نمی دونم جوابشون چی می تونه باشه. شايد اينکه برای به دست آوردن همه موقعيت های شاد و جديد، کلی زحمت کشيدم. برای اينکه هميشه تنها بودم و خواهر و همبازی و اينا نداشتم. که با گلدون ها و حيوون ها و کتابا و کامپيوتر سرم گرم بود و هميشه دلم يه اکيپ دوستای خوب وباحال و پايه ی همه شيطونی ها می خواست که يا نبود و يا اينکه اگرم بود موقتی. در حد يه سال تحصيلی و بعد همه چيز فراموش می شد.

اما الان ديگه وقت دوستی هاست. نه کنکور داريم و نه نگرانی خاص ديگه ای. شوهر هم که حالا حالا ها زوده و بهانه درس خوندن و اين حرفاست!!! پس می مونه بهترين موقعيت ها... يه سری دوستی های عميق و پايدار. يه دنيا دلخوشی و خنده و شيطونی.

خدايا شکرت. اما نخواستيم که ديگه همه چيزمونو فراموش کنيم و شب برسيم خونه و از خستگی به حال مرگ بيفتيم !!!!  (( که ديگه حتی نتونيم وبلاگ عزيزمونو که همدم ۲ سال تلخی و شيرينی بوده، به روز کنيم  ))

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳