مرگ

زمان: دو شب قبل (ساعت ۱۱).... مکان: يه جاده مه آلود و شلوغ بيرون شهر....( درست جلوی چشمم )

يه موتو سوار با يه عابر تصادف وحشتناکی کرد و هر دو به شدت، با سر زمين خوردن و کف خيابون کشيده شدن. ظاهراْ هر دو جا به جا مرده بودن. هرگز چنين صحنه ی تلخی نديده بودم.  پدرم ماشين رو کنار جاده متوقف کرد و برادرم به سرعت بالای سر اون دو نفر رفت... کمتر از چند دقيقه طول کشيد تا عده زيادی از مردم توی اون شب سرد، دور و بر مصدومين جمع شدن. برادرم می گفت که يکی شون زنده ست. از پدرم خواستم که کمک شون کنيم. چون بيمارستانی در همون حوالی بودش... اما پدر برام توضيح داد که اين کمک کردن خيلی دردسر داره. يه شرکت خصوصی که در اون حوالی بود آمبولانس داشت. نگهبانش مردم رو متفرق کرد و از ماشين ها خواست که راه رو برای تردد ماشين ها باز کنن. همه فکر کردن که آمبولانس اون شرکت قراره به داد اون دو نفر مصدوم برسه. اما جلوی چشمای متعجب همه مون، دو سه تا مينی بوس که ظاهراْ سرويس شيفت شب اون شرکت بودن، از در ورودی خارج شدن و در بسته شد. نگهبان هم در جواب اعتراض مردم گفت که آمبولانس اين شرکت خصوصيه و مال خود اعضای شرکت هستش. و از مردم خواست که اون جا رو خلوت کنن..!!! در حالی که کمی اون طرف تر دو تا مرد روی آسفالت سرد خيابون افتاده بودن و معلوم نبود که چه وضعی دارن. حدود نيم ساعت گذشت و با وجود اينکه تماس گرفته بوديم نه از آمبولانس بيمارستانی که در همون نزديکی بود خبری شد و نه از ماشين پليس و غيره. هوا سرد بود و همه مون ناراحت بوديم. پدر از ما خواهش کرد راه بيفتيم و همه مون با اکراه قبول کرديم. توی جاده به تصادف سه سال قبل خودمون فکر می کردم که درست ۵ ساعت توی يه جاده سرد لعنتی، معطلی کشيده بوديم تا پليس سر برسه. ياد آقای تاج الدينی، همسايه بيچاره مون افتادم که سال ۸۱ همين جوری کنار خيابون  افتاده بود و تا رسيدن آمبولانس و پليس، مرده بود. ياد دايی مادرم ،مرحوم شهناز دوست افتادم که دو هفته پيش ختمش بود. اون بنده ی خدا هم بخاطر يه تصادف، از دنيا رفت... ياد سريال های آلمانی تلويزيون افتادم. پليس امداد... هليکوپتر امداد...بخش اورژانس... اون سريال هايی که نشون می داد فرضاْ گروه هليکوپتر امداد با چه سرعت و دقتی جون مردم رو نجات می ده.... بعد که به خونه رسيديم، برای اولين بار بود که گريه برادرم رو ديدم. بهم گفت: وقتی بالای سرش رفتم زنده بود... به خدا وقتی ازش پرسيدم صدامو می شنوی با زحمت سرش رو تکون داده بود...

بعدش منم توی انباری نشستم و حسابی گريه کردم. برای اون دو تا مرد که اين قدر غريبانه کنار خيابون جون دادن و برای همسايه مون و دايی مادرم و برای همه اونايی که بخاطر سهل انگاری ها مردن و تموم شدن.. به اين فکر کردم که اگه خودم رانندگی می کردم حتماْ اونا رو به بيمارستان می رسوندم.

امشب شب احياست. مادرم گفته بهتره تو اين شبا فقط از خدا سلامتی بخوام. شما هم از خدا سلامتی طلب کنيد. برای خودتون و خانواده تون... الهی به اميد تو

نوشته : گلایه ها در ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳