بزبز قندی معاصر

يک روز آقا گرگه کنار خيابان ايستاده بود که چشمش افتاد به پرايد سفيد رنگ خانم بزی. خانم بزی پشت فرمان نشسته بود و بی توجه به اطرافش گاز می داد و دور می شد. آقا گرگه اين صحنه را ديد. خودش را به سرعت و با عجله به آپارتمان خانم بزی رساند و زنگ طبقه سوم را فشار داد. صدايش را نازک کرد و آماده شد تا... اما بيچاره آقا گرگه نمی دانست که آيفون آپارتمان تصويری است. و از توی آپارتمان، او را می بينند. به همين خاطر، شنگول خان و منگول خان و حبه انگور با هم از پشت آيفون داد زدند: آهای آقا گرگه، تو خجالت نمی کشی زنگ در خانه مردم را می زنی؟! اگر همين حالا نری سراغ کارت، به پليس تلفن می زنيم تا....

آقا گرگه که حسابی ترسيده و تعجب کرده بود، به سرعت از آنجا دور شد. اما چون گرسنه اش بود، فکری کرد و نقشه ای کشيد و رفت به مطب يک دکتر جراحی پلاستيک، بعد عکس خانم بزی را به دکتر نشان داد و از او خواست تا عملش کند و شبيه خانم بزی شود. دکتر اول به او نگاهی کرد و بعد با دقت به عکس نگاه کرد و لبخندی زد و موافقت کرد. اما به آقا گرگه گفت که بايد سه ماه صبر کند و بابت دستمزدش هم دندان ها و پوستش را به او بدهد. آقا گرگه بلافاصله قبول کرد. و دکتر در اين سه ماه، عمل های مختلفی را روی صورت و دست و پای آقا گرگه انجام داد و بالاخره او را کاملاْ شبيه خانم بزی کرد. آقا گرگه که حالا بعد از سه ماه صبر، حسابی گرسنه و بی طاقت شده بود، به سرعت به طرف آپارتمان خانم بزی به راه افتاد. اما هنوز به آپارتمان نرسيده بود که يک گرگ گرسنه به او حمله کرد و قبل از اينکه او چيزی بگويد و حرفی بزند، او را بلعيد !!!!

اما ما از اين قصه نتيجه می گيريم که جراحی پلاستيک چيز خيلی خيلی خيلی بد و خوبی است!!

هفته نامه دوچرخه ـ پنج شنبه ۷ آبان

نوشته : گلایه ها در ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۳