تجربه کردن دو حس کاملاْ متضاد خيلی عجيبه. عجيب و سخت...مثلاْ اوج شادی هنگامی که از غصه لبريز باشی. فکر می کنی شادی دوامی نداره. بيشتر غصه دارت ميکنه تا شاد...و يا، بدتر از اون، هجوم ناگهانی تموم غصه های زندگيت به لحظه ی خنديدنت. تنها اون لحظه ست که آدم به عمق درموندگی خودش پی می بره. اون لحظه ست که بهت می فهمونه همه چيز موقته و هيچ اعتباری به هيچ يک از داشته هات نيست. اون موقع می فهمی که زنگار کينه، دروغ و خيانت، دوست داشتن رو به سادگی می پوشونه. و تموم خواسته ها و آرزوها رنگ می بازه و هدف مفهومش رو از دست می ده و يک آن که به خودت ميای، می بينی ای دل غافل....

سالها در عمر تو مهر آمد و آبان گذشت

وز کمال غفلتت هر لحظه در نقصان گذشت!!!

آخ...! چقدر اين دنيا بی رحمه. چه قدر...تا ميای بهش دل ببندی به خاطرت مياره که همه چيز به مويی بنده. همه چيز.....

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢