قصه یر غصه

امروز رفتم دانشگاه...بچه ها رو دیدم. حالم زیاد خوش نبود. یک سال مریض نشده بودم، بعدش یه هو سرما خوردم اما نه از نوع معمولی و سه روزه اش... الان حدود دو هفته ست که این طوری ام. چون حال و روزم زیاد تعریفی نداشت، احتیاج داشتم که با دوستانم حرف بزنم تا سبک بشم، اما نمی تونستم زیاد صحبت کنم. چون هم صدام گرفته بود و هم گلو درد داشتم. اصلاً چرا این سرماخوردگی لعنتی خوب نمی شه؟ دلم می خواست راه برم و بدوم و با بچه ها برم تفریح...اما کمرم درد می کرد. گفتم که... اصلاً حال و روز خوشی نداشتم. تازه انگار اولین روز بود که اومده بودم به تهران. ترافیک و شلوغی برام طور دیگه ای بود. تازگی داشت. یکی از جزوه های ترم قبل رو، که توی کیفم بود باز کردم و شروع کردم به خوندن تا چشمم به انبوه ماشینای تو ترافیک مونده نیفته و هی غصه نخورم که چی داره به سر این شهر میاد... جزوه مردم شناسی بود. درسی که دوستش داشتم. به این فکر افتادم که چقدر تونستم این مردمو بشناسم...زیر بنای رشته ی من جامعه ست. ولی زیر بنای مردم شناسی فرهنگه...فرهنگ؟؟؟ به این فکر افتادم که چقدر این واژه توی شهر ما غریبه ست. اصلاً این مردم رو نمی شه شناخت!! بی خیال مردم شناسی!!... رسیده بودم به مقصد. همیشه باید کسانی توی خیابون ها باشن که بوق بزنن و متلک بگن و تو باید به روی خودت نیاری هیچ... چه قانونی به اونا اجازه می ده که زشت ترین حرفا رو بزنن؟ چه قانونی جلوی اون بچه مایه دارای بیکارو می گیره که هر کدوم شون یه ماشین برداشتن و جلوی پای خانم ها ترمز می کنن و حرفای نامربوط می زنن... چرا تو همیشه باید زود دروغ بگی که منتظر کسی هستی... دروغ بگی چون می خوای چراغ قرمز بشه و از خیابون رد بشی. که قطار ماشین ها برات ترمز نکنن و راحتت بذارن. اصلاً تو این شهر قانونی هم هست؟ آره... قانون هست.... چه طور همیشه اون بدبختا که با یه پیکان قراضه مسافر کشی می کنن جریمه می شن؟ هفته ی نیروی انتظامی.... امنیت.... مادرم خیلی غصه می خوره اگه دو دقیقه دیر کنم. خودمم غصه می خورم که پشت چراغ قرمز معطلم و مادرم نگرانه... چون وضعیت شهر خراب تر از اونیه که می شه فکر کرد. حاضرم توی اتوبوس ها از شدت فشار جمعیت به مرز خفگی برسم (!) اما سوار شخصی نشم. حالا راننده اش هر سن و سالی که باشه... این قدر از این چیزا دیدم که فقط دنبال تاکسی و اتوبوس باشم... که چی؟ برم دانشگاه و درس بخونم و لیسانس بگیرم. دلم خوش باشه که لیسانسم از یه دانشگاه معتبر دولتی باشه... در حالی که هر کسی به راحتی می تونه بالاترین درصدش تو کنکور 30 و 40 باشه و دانشگاه آزاد دارقوز آباد قبول بشه و لیسانس بگیره! خب من و اون هر دو لیسانس خواهیم گرفت. فرق لیسانس با لیسانس (!) چی می تونه باشه؟!! نوشتنش که همون جوریه!! امروز از دست خودم دلخورم. خیلی... خسته و مشوش... مدام کلمه ها و اعداد از ذهنم می ره.... همیشه وقتی که پائیز شروع می شه از این متن های غمگین می نویسم. ببخشید. اما دلم می خواست حالا که فقط همه دارن لیسانس می گیرن منم یه جایی مثلاً شهسوار ( تنکابن ) درس می خوندم. و اون طرف خیابون روبروی دانشگاه، دریا بود. ( نه بزرگراه چمران!!) دریا....دریا.................

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳