سرگيجه

توضيح: اول اينکه فکر نکنيد من نيهيليست شدم و دوم اينکه اگه اعصابتون ضعيفه و طاقت سرگيجه رو هم نداريد اين متن رو نخونيد.

يه روز چشمامو باز کردم و ديدم که ديگه خودم نيستم. اصلاْ نمی تونستم خودمو پيدا کنم. من بودم اما، يکی ديگه بودم. مگه می شد؟ خودم با خودم غريبه بودم. نه خودم بودم و نه ديگری بودم. اما هم خودم بودم و هم ديگری بودم. بالاخره خودم بودم يا نبودم؟؟ سرم گنگ بود . چشمونم همه جا رو تار می ديد. صدامم با خودم غريبه بود حتی... اتاقم انگار که اتاق خودم نبود...اما بود. همه چيز ازم دور بود ونزديک. همه چيز برام غريبه بود و آشنا ...همه چيز برام حقيقت بود و فريب. رويا بود و واقعيت. هياهو بود و آرامش، درد بود و خوشی، حسرت بود و لذت. سياه بود و سفيد...اون روز فهميدم که من بيمار شده بودم. بيماری ای که بهم قدرت تشخيص واقعيت رو داده بود. از خدا خواستم تا سلامتی مو بهم برگردونه چون ديگه قادر به تحمل اين حجم وسيع تناقض نبودم. چون به راستی به وجود خودم هم شک کرده بودم. چون دچار سرگيجه ای هولناک شده بودم. خدا دعامو اجابت کرد و خوب شدم. اما... يه روزی بعد از گذشت سالها بالاخره فهميدم که حالا بيمارم. نه تنها من، بلکه همه مردم. و فهميدم که اون چند روزی که تعادلم رو در روبرو شدن با همه حقايق از دست داده بودم، تازه از اين بيماری فارغ شده بودم که به اشتباه، اون سلامتی چند روزه رو يک بيماری هولناک پنداشته بودم. به اشتباه از خدا خواسته بودم باز منو بيمار کنه. چون اون سلامتی رو بيماری فرض کرده بودم.

الانم نه می دونم که بيمارم ونه می دونم که سلامتم. اما يه چيز رو خوب می فهمم و اونم اينه که اين دنيا پره از تضاد. و اون قدر مثل مار خوش خط و خال به دورت حلقه می زنه که فرصت نمی کنی يه روز صبح از خواب پا شی و ببينی که ديگه خودت نيستی.

من سکوت خويش را گم کرده ام....گم شدم در اين هياهو، گم شده ام

من که خود افسانه می پرداختم.....عاقبت افسانه ی مردم شده ام.

توضيح: اولاْ اين دو خط شعر ربطی به موضوع نداره و فقط چون الان دارم بهش گوش می کنم نوشتمش. دوماْ عکس های زيبای اينجا رو ببينيد.( بابا بی خيال دنيا ارزش غصه خوردن رو نداره!!!

نوشته : گلایه ها در ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۳