تنها اون وقتی که به آزادی فکر می کنم، به ذهنم می ياد که داشتن دو تا بال، درست مثه پرنده ها، می تونه هيجان انگيز ترين رويداد زندگی آدم باشه... شايد به نظر خنده آور باشه که يه آدم گنده، به يه پرنده ی کوچولو حسادت کنه، ولی در عمل هيچ هم خنده دار نيست. اما آزادی...تعريف هر شخص، هر گروه، هر جامعه و فرهنگ و ملت، از آزادی متفاوته...

اون چيزی که تو جامعه ی من، ارزش تلقی می شه، ممکنه برای يه ملت ديگه ضدارزش باشه. و اون مسايلی که برای اونا هنجار محسوب می شه، به احتمال زياد برای من ناهنجاری به نظر می ياد. من اينجا تو فرهنگ جامعه ی خودم حل شدم. من اينجا، آرمان های خودم رو دارم. تعاريف مشخصی از همه ی پديده های جامعه خودم دارم. هرگز اون کسی که اينجا حضور نداره و دورادور شاهد ماجراست، قادر به درک من نيست. منم بالتبع نمی تونم اونا رو بفهمم...گذشته از همه ی اين حرفا، داشتم از آزادی حرف می زدم. و از پرواز، و از شکستن تابوها، از گذشتن از مرزها ( البته نه مرزهای وطنی و جغرافيايی! )

پرنده خوشبخته، چون آزادانه پرواز می کنه. چون تابع زمان و مکان نيست. چون هر کاری دلش بخواد می کنه. به هر جا دوست داشته باشه پر می کشه...

البته هيچ خوشبختی مطلق نيست. پرنده هم گاهی برای خودش دغدغه هايی داره. که برای ما آدما قابل درک نيست.اون بايد از خطر بترسه، و از پرنده های شکارچی دوری کنه. پرنده هم گشنه می شه و تشنگی به سراغش مياد...نمی دونم...پرنده هم...من هم...

کاش می شد انتهای خوشبختی رو لمس کرد. اما شدنی نيست. لااقل تو اين جهان...به هر جا می رسی، می بينی جايی بالاتر از اون هست، هر لذتی می بری انگار بهت الهام می شه که لذت بيشتری هم هست، با لذيذترين غذاها سير می شی، و درد سيری کم از درد گرسنگی نيست، حتی بهترين دوست ها هم يه روز ازت جدا می شن. انگار زندگی تو، بر آب بنا شده که با يه توفان، سيل می شه و همه چيزو به ويرانی می کشونه. هرگز کسی نمی دونه چرا ما قادر به درک مطلق خوشبختی و آزادی و رفاه نيستيم، چرا... شايد چون ما از خاکيم؟؟!!...نمی دونم....

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ،۱۳۸۳