اون روز يه پسربچه ی کولی، که تموم سر و صورتش کثيف و سياه شده بود و يک من چرک روی دست و صورتش نشسته بود، پشت چراغ قرمز به ما گير داد!  دهنش رو چسبونده بود به شيشه عقب که تا نيمه پائين بود و نگاه ما می کرد... فکر کنم داشت شيشه رو می خورد. حيوونی حتمن گرسنه بود.  نمی دونم... من توی چالش عاطفی ـ ! ـ و اين افکار بودم که دوستم شيشه رو داد بالا و يه هو ماشينو از جا پروند. بچه هه، تکون محکمی خورد. اما از رو نرفت. و بازم اومد. و دوستم اينقد يه ذره يه ذره رفت تا چراغ سبز شد و بچه هه افتاد زمين و ماشين با سرعت باد از اونجا دور شد... اونا صدای ضبط رو بالا می بردن و بلند بلند حرف می زدن و می خنديدن. اما من ديگه حالم خوش نبود. و تا آخر مسير زير چشمی به رد لبای کوچولوی پسرک فقير نگاه می کردم که روی شيشه ماشين مونده بود...  کاش يه شکلات تو کيفم بود...کاش...!

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳