از دوشنبه اين طرف و اون طرف بودم. کلی پرسش نامه داشتم که بايد پر می شد. چقدر دنبال پيرزن و پيرمرد گشتم، کلی مبادی آداب و لفظ قلم حرف زدم که بتونم راضی کنم شون تا به سوالاتم جواب بدن. چقدر حرف زدم...چقدر... اون پرسش ها رو چند صد بار خوندم و باز خوندم... نصيحتهاشونو گوش کردم و با اينکه وقت تنگ بود تا وقتی اونا نصيحت می کردن مجبور بودم پای صحبت شون بشينم! در عوضه ۵ دقيقه از وقت اونا شايد بيش از نيم ساعت از وقت من گرفته می شد. گفتم مهم نيست. بذار اونا هم خوشحال بشن که يه دختر جوون به حرفاشون گوش کرده. پيرزن ها رو اما نمی شد راضی شون کرد.. بهشون خيلی بر می خورد که سالمند خطابشون کنی. ای بابا!! دعواهاشو سر من خالی می کردن. آخرش هم که حسابی ديرم شد و شب دير رسيدم خونه و بابا باهام قهر کرد!!  سه شنبه بخاطر تحقيق يکی از دوستام که از يه دانشگاه ديگه به کتابخونه ی ما اومده بود سر زنگ يکی از درسای عمومی غيبت خوردم چون ادب حکم می کرد که دوستمو تنها نذارمش!! اون روز ما ۴ نفری با دوتا بچه شر و شيطون رفتيم بگرديم که خيلی خوش گذشت اما آخرش به حدی ديرم شد که وقتی خونه رسيدم ............ ــــــــ !!!

فرداييش بازم با بچه ها بودم اما سر همه کلاسام رفتم، خسته شدم کلی... بعد از کلاس  به ديدن يکی از بچه ها می رفتيم که خورديم به ترافيک خفن چهارشنبه که اون روز ديگه خيلی خفن تر از پيش بود... بنابراين بدون اينکه به مقصد برسيم از نصفه راه برگشتيم ولی بازم دير شد...دير...دير!!!!!! اه!!!

پنج شنبه از صبح زود تو ترافيک بوديم تا برسيم سر کلاس. از جزوه حقوق تجارت جا موندم که موندم. بعدشم نتونستم درس گوش بدم ديگه... ساعت بعدی سر زبان نرفتم ــ چون تا حالا يه دونه هم غيبت نداشتم ــ  بعد از يک ربع مريم وسارا هم دودر کردن و رفتيم که بريم پيش دوستان!!  اما يه سوتفاهم جالب باعث يه دعوای کوچولو شد و دو تا از بچه ها قهر کردن و من که اون روز اصلا حوصله نداشتم،  از سر و صدای جر و بحثا سرسام گرفته بودم.  کلی تو خيابونا معطل شديم و تو ترافيک پنج شنبه اسير بوديم.  فکر می کنم ۳ ساعت از دست رفت.. سارا رو رسونديم دانشگاه و برگشتيم.  بعدشم که تا اومديم خستگی در کنيم ساعت شد ۳ و ديديم که ديگه نمی شه به کلاس جامعه شناسی برسيم!! يعنی يه غيبت ديگه.....تا غروب با بچه ها بوديم اما خسته و غمگين. اون روز کلی دعا خوندم که شب ديگه دير نرسم خونه. ولی به هر حال بازم حدود يه ربع دير شد.

بعدش شام نخورده بودم که از خستگی خوابم برد. جمعه صبح که از خواب پا شدم همش فکر ديروز بودم. اون قدر دلم گرفته بود که نگو...  شوهر خاله ام مارمولک رو آورد که ببينيم. ای کاش نمی ديدم. نه کيفيت داشت و نه صداش قابل شنيدن بود. با يه هندی کم عهد بوقی از يه سينمای درپيت دزديده بودنش!!  اگه نمی ديدمش بعد که با دوستام می رفتم مزه اش بيشتر بود.

جمعه بود و دلم خيلی گرفته بود. به لاک پشتم غذا دادم. گلدونامو آب دادم. اما دلم وا نشد. بعدش يادم اومد که کارنامه ترم پيش رو ببرم نشون بابا و مامان بدم!!!  اين کارو کردم. رتبه ام تو پايه شده ۱۱ يعنی اگه اون درس ۳ واحدی رو که استادش باهام لج بود اين قدر پايين نمی شدم، الان رتبه ام بين ۳ تا ۵ می شد. اما به هر حال اين باعث شد که  بابا اينا اخماشون وا بشه و پيش خودشون فکر کنن دخترمون راست می گه که از صبح تا شب طفلکی دانشگاست و غروبا هم دير می رسه خونه!!!  اينم نتيجه تلاش هاش !! اما.......هنوز دلم گرفته. من دوستامو می خوام. مثه هميشه تنها شدم. حتی طاقت يه لحظه تنهايی رو هم ندارم.

راستی يکی بهم ۱۵ روز وقت داده که بهش جواب بدم!!!!!!!  آخه اين ديگه چه مشکلی بود. مگه ديگه وقتی هم می مونه که بخوام به اين چيزا فکر کنم!! به خدا الان ۲ کيلو وزن کم کردم....

آخرش : هر سال بدتر از پارسال. هر چی بزرگتر می شی مشکلات خودت و جامعه هم باهات بزرگ تر می شه.

نوشته : گلایه ها در ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳