...از بس خنديده بودم دلم درد گرفته بود. استاد مدام چپ چپ نگاه می کرد!  گمونم توی ذهنش داشت نقشه می کشيد که با اون ناحيه خطرناک کلاس چيکار کنه.  بچه خرخون هم داشت کنفرانس می داد.  تو فکر می کنی کسی گوش می داد؟  ...همه داشتن نامه نگاری می کردن. اون ناحيه خطرناک، همون جايی بود که ما نشسته بوديم.  صندلی بغلی من خالی بود. و پرسشنامه ها رو گذاشته بودم اونجا. ته ساندويچ با کلی سس هم روی همون صندلی بود!!  همون صندلی... اون جايی که استاد با ابهت تمام نشست!! نشست!!   خواست ايجاد جذبه کرده باشه که مچ بچه شلوغ ها رو گرفته باشه. اما من چيکار کنم  استاد روی سس ها نشسته بود و من هر چی انرژی توی وجودم بود رو به کار گرفته بودم تا از خنده منفجر نشم!!  تصور اينکه الان کت و شلوار شيک و شق و رق استاد، سسی می شه (!) داشت منو ديوونه می کرد... رومو طرف ديگه ای کرده بودم   اما گمونم اون داشت زير چشمی نگاه من و برگه و نامه هايی که واسه بچه ها می نوشتم می کرد... که يه هو يکی برام شکلک درآورد...    تموم شد...! شما آخرش رو بگيد چی شد!   من هر وقت يادم مياد از خنده روده بر می شم.

نوشته : گلایه ها در ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳