ديگه نمی دونم هر وقت نامه ای می نويسم، به دستت می رسه يا نه. نمی دونم وقتی صدا می کنمت گوش می کنی به حرفام يا نه؟ نمی دونم وقتی از خودم بدم مياد و به آينه پشت می کنم، دلداريم می دی يا نه؟ نمی دونم وقتی غرق اشک می شم، برات اهميت داره يا نه...

شايد برات مهم نباشم ديگه. اينه که منو می ترسونه. اين احساس هر وقت به سراغم مياد، يه چيزی تو وجودم ترک می خوره. ای کاش يکی بهم بگم اينا جز توهم چيز ديگه ای نيست.

ای کاش يکی از کابوس بيدارم کنه.

ای خدا، من می ترسم که فکر کنم ديگه از چشمت افتادم. کاش يکی بياد و بگه اينطور نيست....

نوشته : گلایه ها در ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳